<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://monjimood.loxblog.com</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com</link>
<description>پيامبر اکرم-صلی الله عليه و اله مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ مَاتَ مَیتَةً جَاهِلِیَة  کسی که بمیرد و امام زمان خویش را نشناخته باشد، در واقع به مرگ جاهلیت مرده است.</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>وصیت‌نامه شهید حسن ترک</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/وصیتنامه-شهید-حسن-ترک</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/وصیتنامه-شهید-حسن-ترک</guid>

<description><![CDATA[
وصیت&zwnj;نامه شهید حسن ترک/ پیشرفت و توسعه کشور در گرو تربیت نسل آینده است

شهید &laquo;حسن ترک&raquo; 12 مهر 1341 در همدان چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و عازم جبهه شد. شهید ترک در عمليات مسلم بن عقيل فرمانده گردان كميل بود. وی همچنین در عمليات والفجر مقدماتی و والفجر یک با سمت دستيار محور حضور يافت كه پس از سه روز مجاهدت، بر اثر اصابت تركش خمپاره به فَک و كتفش مجروح شد.
&nbsp;
شهید ترک در عمليات والفجر پنج در چنگوله مسئول محور بود. وی سرانجام دوم اسفند 1364 طی عملیات والفجر هشت در حالی که مسئوليت طرح و عمليات تيپ انصارالحسين (ع) را بر عهده داشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
متن وصیت&zwnj;نامه&zwnj;ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می&zwnj;خوانید:
&laquo;برادران و خواهران! توصيه شديد می&zwnj;کنم به شما در تربيت نسل خردسال و نوجوان زيرا كه تضمين آينده اسلام است. اين غنچه&zwnj;های نشكفته را دريابيد و شما هستيد كه از اين افراد می&zwnj;توانيد بزرگان فردا را بسازيد از اين زمينه&zwnj;های مناسب براي رشد كه شكل نگرفته استفاده كنيم و طبق احكام خدا شكل دهيم، پدران و مادران در آشنايی فرزندانشان با قرآن و جلسات و برنامه&zwnj;های مذهبی بكوشيد و تشويقشان كنند و اما پدر و مادر گراميم اميدوارم كه در اين مدتي كه در خدمت شما بوده&zwnj;ام از من راضي باشيد هر چند در لحظات آخر فرصت خداحافظی نبود ولی وعده ملاقات ان شاء&zwnj;الله با روی گشاده و خندان نزد زهرا (س) و پيامبر خدا (ص) در كنار حوض كوثر.&raquo;
حسن ترک&raquo;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید مصطفی صدرزاده</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/شهید-مصطفی-صدرزاده</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/شهید-مصطفی-صدرزاده</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;
نام و نام خانوادگی: شهید مصطفی صدر زاده با نام جهادی سید ابراهیمتاریخ تولد: ۱۹ شهریور ۱۳۶۵محل تولد: خوزستان، شوشترتاریخ شهادت: ۱ آبان ۱۳۹۴محل شهادت: حلب سوریهوضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: دو فرزند


&nbsp;
نام و نام خانوادگی: شهید مصطفی صدر زاده با نام جهادی سید ابراهیمتاریخ تولد: ۱۹ شهریور ۱۳۶۵محل تولد: خوزستان، شوشترتاریخ شهادت: ۱ آبان ۱۳۹۴محل شهادت: حلب سوریهوضعیت تأهل: متأهل
مصطفی صدر زاده متولد ۱۹ شهریور ۱۳۶۵ در شهرستان شوشتر استان خوزستان در خانواده&zwnj;ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش پاسدار و جانباز جنگ تحمیلی و مادرش از خاندان جلیله سادات هستند.مصطفی ۱۱ ساله بود که از اهواز به همراه خانواده به استان مازندران و پس از دو سال به شهرستان شهریار استان تهران نقل مکان و در آنجا ساکن گردید.ایشان دوران نوجوانی خود را با شرکت در مساجد و هیئت&zwnj;های مذهبی، انجام کارهای فرهنگی و عضویت در بسیج و یادگیری فنون نظامی سپری کردند. در دوران جوانی درحوزه علمیه به فراگیری علوم دینی پرداخت، سپس در دانشگاه دانشجوی رشته ادیان و عرفان شدند، هم&zwnj;زمان مشغول جذب نوجوانان و جوانان مناطق اطراف شهریار و برپایی کلاس&zwnj;ها و اردوهای فرهنگی و نظامی و جلسات سخنرانی و... برای آنان بودند.نتیجه ازدواج ایشان در سال ۸۶، دختری به نام فاطمه و پسری به نام محمدعلی است.مصطفی صدر زاده در سال ۹۲ برای دفاع از دین و حرم بی&zwnj;بی زینب (س) با نام جهادی سید ابراهیم، داوطلبانه به سوریه عزیمت و به علت رشادت در جنگ با دشمنان دین، فرماندهی گردان عمار و جانشین تیپ فاطمیون شد، سرانجام پس از چندین بار زخمی شدن در درگیری با داعش، ظهر روز تاسوعا مقارن با ۱ آبان ۹۴ در عملیات محرم در حومه حلب سوریه به آرزوی خود، یعنی شهادت در راه خدا رسید و به دیدار معبود شتافت و در گلزار شهدای بهشت رضوان شهریار آرام گرفت.
&nbsp;

بسم رب الشهدای و الصدیقینخدایا بر محمد و آل محمد درود فرست&zwnj;.سپاس خدایی را که بر سر ما منت نهاد و از میان این همه مخلوق ما را انسان خلق کرد.شکر خدایی را که از میان این&zwnj;همه انسان ما را خاکی مقدس به نام ایران قرار داد.و شکر خدایی را که به بنده پدر و مادر و همسر صالح عطا کرد.و شکر بی&zwnj;پایان خدایی را که محبت شهدا و امام شهدا را در دلم انداخت و به بنده توفیق داد تا در بسیج خادم باشم.خدایا از تو ممنونم بی&zwnj;اندازه که در دل ما محبت سید علی&zwnj;خامنه&zwnj;ای را انداختی تا بیاموزد درس ایستادگی را درس اینکه یزید&zwnj;های دوران را بشناسیم و جلوی آن&zwnj;ها سر خم نکنیم. از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیت&zwnj;نامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش&zwnj; دهند تا گمراه نشوند؛ زیرا ایشان بهترین دوست&zwnj;شناس و دشمن&zwnj;شناس است.از پدر و خانواده عزیزم تقاضا دارم برای بنده بی&zwnj;تابی و ناراحتی بیش&zwnj; از حد نکنند و اشک&zwnj;ها و گریه&zwnj;های خود را نثار اباعبدالله و فرزندان آن بزرگوار کنند.پدر و مادر و همسرم و دخترم از شما تقاضا می&zwnj;کنم بنده&zwnj;رو ببخشید و از خدا بخواهید بنده رو ببخشد چقدر در حق پدر و مادر کوتاهی کردم چقدر شما را به دردسر انداختم فقط خدا شاهد تلاش شما بود که در زمان جنگ باید سختی و مشقت از من نگه&zwnj;داری کردید و بعد از جنگ هم برای درس&zwnj;خواندن من چقدر سختی کشیدید. فقط خدا می&zwnj;داند که چقدر نگران کرده&zwnj;ام اذیت کرده&zwnj;ام و شما تحمل کردید زیرا تلاش&zwnj; می&zwnj;کردید تا فرزندتان عاقبت&zwnj;به&zwnj;خیر شود از شما ممنونم که همیشه انتخاب را به عهده خودم گذاشتید. حتی وقتی در نوجوانی می&zwnj;خواستم به نجف برای تحصیل بروم مخالفت نکرده و از اینکه همیشه به نظر من احترام گذاشتید ممنونم حالا هم از شما خواهش می&zwnj;کنم یکبار دیگر و برای آخرین بار به نظرم احترام بگذارید و از هیچ&zwnj;کس و از هیچ نهادی دلخور نباشید مبارزه با دشمنان خود آرزوی بنده بود و فقط خدا می&zwnj;داند برای این آرزو چقدر ضجه زدم و التماس کردم ممکن است بعضی&zwnj;ها به شما طعنه بزنند اما اهمیت ندهید بنده به راهی که رفتم یقین داشتم.از همسر عزیزم می&zwnj;خواهم که بنده را ببخشد زیرا که همسر خوبی برای او نبودم. به همسر عزیزم می&zwnj;گویم می&zwnj;دانم که بعد از بنده دخترم یتیم می&zwnj;شود و شما اذیت می&zwnj;شوید اما یادت باشد که رسول خدا فرموده: هرکس که یتیم شود خدا سرپرست اوست ایمان داشته باش که خدا همیشه با توست. آرزو دارم که دخترم فاطمه،&zwnj;فاطمی تربیت شود یعنی مدافع سرسخت ولایت، از دوستان،&zwnj; آشنایان و فامیل و هرکس که حقی گردن ما دارد تقاضا می&zwnj;کنم بنده حقیر با ببخشد زیرا می&zwnj;دانم که اخلاق و رفتار من آنقدر خوب نبود که توفیق شهادت داشته باشم و این شما حتی که نصیب ما شد لطف و کرم و هدیه خدا بوده و مردم عزیز ایران یادمان باشد که به خاطر وجب به وجب این سرزمین و دین اسلام چقدر خون دادیم چقدر بچه&zwnj;های ما یتیم شدند،&zwnj; زن&zwnj;ها بیوه، مادرها مجنون، پدرها گریان فقط و فقط برای خدا بود. در این ماه مبارک رمضان دل ما شکست،&zwnj; دل امام زمان بیشتر و بیشتر که در مملکت شهدا حرمت ماه خدا توسط بعضی&zwnj;ها نگه&zwnj;داشته نشد و برادران و خواهران من ماهواره و فرهنگ کثیف غرب مقصدی به جز آتش دوزخ ندارد. از ما گفتن ما که رفتیم...آن&zwnj;کس که تو را شناخت جان را چه کندفرزند و عیال و خانمان را چه کنددیوانه کنی هر دو جهانش بخشیدیوانه تو هر دو جهان را چه کندبی&zwnj;بی زینب (س) آن زمانی که شما در شام&zwnj; غریب بودید گذشت دیگر به احدی اجازه نمی&zwnj;دهیم به شما و به سلاله حسین (ع) بی&zwnj;احترامی کند. دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده. بی&zwnj;بی&zwnj;جان انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم بی&zwnj;بی عزیزم مرا قاسم خطاب کن مرا قاسم خطاب کن روی خون ناقابل من هم حساب کنو من&zwnj;الله توفیقمصطفی صدر زاده۴ مرداد۱۳۹۲&nbsp;&nbsp;بسم الرب الشهدا و الصدیقیندرود خدا بر محمد و خاندان پاکشدوستان با معرفت، همرزمای بسیجیم!می&zwnj;دونم وقتی این نامه رو براتون می&zwnj;خونن از بنده دلخور می&zwnj;شید و به بنده تک&zwnj;خور و یا ... می&zwnj;گید چون می دونم شماها همتون عاشق جنگ با دشمنان خدا هستید، می دونم عاشق شهادتید...داداشای عزیزم ببخشید که فرمانده خوبی براتون نبودم اونجوری که لیاقت داشتید نوکری نکردم... به شما قول میدم اگر دستم به دامان حسین بن علی (علیه&zwnj;السلام) برسد نام شما را پیش او ببرم...چند نکته را به حسب وظیفه به شما سفارش می کنم:۱- وقتی کار فرهنگی را شروع می&zwnj;کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم. اولین مشکل، مشکل تنبلی و سهل&zwnj;انگاری است.۲- وقتی که کارتان می&zwnj;گیرد و دورتان شلوغ می&zwnj;شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان به سراغتان می&zwnj;آید اگر فکر کرده اید که شیطان می&zwnj;گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید، هرگز...3-تا جای که می&zwnj;توانید از تفرقه فرار کنید. عامل تفرقه غیبت و خبرچینی [ناخوانا] است.۳- اگر می&zwnj;خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...۴- سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می&zwnj;کند و راه درست را نشانتان می دهد.۵- دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید.۶- خودسازی دغدغه اصلی شما باشد.سید ابراهیم صدر زاده
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زندگی نامه زیبا و البته تکان دهنده شهید بزرگوار شاهرخ ضرغام(حر انقلاب اسلامی)</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/زندگی-نامه-زیبا-و-البته-تکان-دهنده-شهید-بزرگوار-شاهرخ-ضرغامحر-انقلاب-اسلامی</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/زندگی-نامه-زیبا-و-البته-تکان-دهنده-شهید-بزرگوار-شاهرخ-ضرغامحر-انقلاب-اسلامی</guid>

<description><![CDATA[
زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

زندگی نامه زیبا و البته تکان دهنده شهید بزرگوار شاهرخ ضرغام(حر انقلاب اسلامی)
&nbsp;
زندگینامه شهید شاهرخ ضرغام
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
حر انقلاب شهید ابوالفضل ((شاهرخ )) ضرغام گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم! اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم او شهید شده بود، شهید گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاک کند،همه گذشته اش را. می خواست چیزی از اونماند،نه اسم ،نه شهرت،نه قبر و مزار و نه هیچ چیزدیگر شهید ضرغام در یکم دیماه سال۲۷&nbsp;دیده به جهان گشود و از همان دوران کودکی،با ان جثه درشت و قوی نشان داد که خلق و خوی پهلوانان را دارد شاهرخ هیچگاه زیر بار حرف زور و ناحق نمیرفت، دشمن ظالم و یار مظلوم بود. دردوازده سالگی طعم تلخ یتیمی را چشید. از ان پس با سختی، روزگار را سپری کرد در جوانی به سراغ کشتی رفت. سنگین وزن کشتی میگرفت. چه خوب پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی میکرد. قهرمان جوانان،نایب قهرمان بزرگسالان دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی.همراهی تیم المپیک ایران و&hellip;.. بدنش بسیار قوی بود .هر روز هم مشغول تمرین بود. در اولین حضور در مسابقات کشتی فرنگی به قهرمانی جوانان تهران در یکصد کیلو دست یافت. سال پنجاه در مسابقات قهرمانی کشور در فوق سنگین جوانان بسیار خوش درخشید و تمامی حریفان را یکی پس از دیگری از پیش رو برداشت.بیشتر مسابقه ها را با ضربه فنی به پیروزی می رسید.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
قدرت بدنی، قد بلند، دستان کشیده و استفاده صحیح از فنون باعث شد که به مقام قهرمانی دست پیدا کند. سال پنجاه و پنج آخرین سال حضور او در مسابقات کشتی بود. صبح یکی از روزها با هم به&rdquo; کاباره پل کارون &ldquo;رفتیم . به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ، رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی، بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب کاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند. مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!! اما اینها همه ماجرا نبود. قدرت بدنی، شجاعت، نبود راهنما، رفقای نا اهل و &hellip; همه دست به دست هم داد.انسانی بوجود آمد که کسی جلودارش نبود هرشب کاباره، دعوا، چاقوکشی پدر نداشت از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم کاری نمی توانست بکند الا دعا! اشک می ریخت و برای فرزندش دعا می کرد. خدایا پسرم را ببخش، عاقبت به خیرش کن. خدایا پسرم را از سربازان امام زمان(عج) قرار بده . دیگران به او می خندیدند. اما او می دانست که سلاح مومن دعاست. کاری نمی توانست بکند الا دعا.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
همیشه می گفت: خدایا فرزندم را به تو سپردم. خدایا همه چیز به دست توست. هدایت به وسیله توست. پسرم را نجات بده زندگی شاهرخ در غفلت و گمراهی ادامه داشت. تا اینکه دعاهای مادر پیرش اثر کرد. مسیحا نفسی آمد و از انفاس خوش او مسیر زندگی شاهرخ تغییرکرد بهمن&nbsp;۵۷&nbsp;بود. شب و روز می گفت: فقط امام، فقط خمینی (ره) وقتی در تلویزیون صحبت های حضرت امام پخش می شد، با احترام می نشست. اشک می ریخت و با دل و جان گوش می کرد. می گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می شود خمینی، با یک عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالی شاه را از بین بُرد.همیشه می گفت: هرچه امام بگوید همان است. حرف امام برای او فصل الخطاب بود. برای همین روی سینه اش خالکوبی کرده بود که: فدایت شوم خمینی. ولایت فقیه را به زبان عامیانه برای رفقایش توضیح می داد. از همان دوستان قبل از انقلاب، یارانی برای انقلاب پرورش داد. وقتی حضرت امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. دیگر سر از پا نمی شناخت. حماسه های اورا در سنندج، سقز، شاه نشین و بعدها در گنبد و لاهیجان و خوزستان و . . . هنوز در خاطره ها باقی است. شاهرخ از جمله کسانی است که پیر جماران در رسایشان فرمود: اینان ره صد ساله را یک شبه طی کردند. من دست و بازوی شما پیشگامان رهائی را می بوسم و از خداوند می خواهم مرا با بسیجیانم محشور گرداند&nbsp;.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می زد داستان حُر را بازگو می کرد خودش را حُر نهضت امام می دانست. می گفت: حُر قبل از همه به میدان کربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزء اولین ها باشم. در همان روز های اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند. آنقدر شجاعانه رفت تا کسی به گرد پایش نرسد. رفت و رفت. آنقدر رفت تا با ملائک همراه شد . شاهرخ پروازی داشت تا بی نهایت. پس از سی و یک سال زندگی پر فراز و نشیب درهفدهم آذر پنجاه و نه در دشتهای شمال آبادان این پرواز را ثبت کرد. پروازی با جسم و جان. کسی دیگر او را ندید ؛ حتی پیکرش پیدا نشد. روایت زندگینامه شهید، از تحولی روحی و معنویِ شهید ضرغام در جریان حوادث قبل از انقلاب تا انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی حکایت می کند. تحولی که ریشه در مفاهیم و معارف عمیق اسلام دارد و بازگشت به خویشتن و توبه نصوح را برای هر انسانِ طالب حقیقت بازگو می کند با اشاره به آیات آخر سوره فرقان : &laquo;شاهرخ را به راستی می توان مصداقی کامل برای این آیه قرآن(کسی که توبه کند و ایمان بیاورد و کار شایسته انجام دهد، اینها کسانی هستند که خدا بدیهایشان را به خوبی تبدیل می کند) معرفی کرد. چرا که او مدتی را در جهالت سپری کرد. اما خدا خواست که او برگردد.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
داستان زندگی او، ماجرای حُر در کربلا را تداعی می کند فرماندهان بزرگی در گروه کوچک شاهرخ تربیت شدند.آن ها درس ایمان و شجاعت را از شاهرخ گرفتند. بعدها بسیاری از آنان را در واحدهای شناسایی و اطلاعات عملیات لشکرهای مختلف دیدیم. وجود سرداری مانند شاهرخ در روزهای اول جنگ نعمتی بود برای فرماندهان. دو ماه از جنگ گذشته بود ، شاهرخ خیلی تغییر کرده بود ، کم حرف میزد نماز جماعت و اول وقت او ترک نمی شد. در دعای کمیل و دعای توسل با صدای بلند گریه می کرد.از سادات گروهش خواسته بود برای او دعا کنند که شهید شود.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
در زیر به خاطره مفقود شدن پیکر مطهر شهید اشاره می شود: هفده آذر&nbsp;۵۹&nbsp;برای انجام عملیات به سمت جاده ی ماهشهر رفتیم.از کانال عبور کردیم و در سکوت به سنگرهای دشمن نزدیک شدیم ، عملیات موفق بود. سیصد کشته از نیروهای دشمن در منطقه افتاده بود.اما با روشن شدن هوا نیروهای تحت امر بنی صدر از ما پشتیبانی نکردند و با پاتک نیروهای دشمن مجبور به عقب نشینی شدیم.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
شاهرخ در سنگر ماند تا نیروها بتوانند به عقب بروند با شلیک های پیاپی گلوله های آر پی جی و هدف قرار دادن تانک های دشمن مانع پیشروی آنها می شد. چند تانک دشمن را منهدم کرد. ساعت ده صبح بود. فشار دشمن هر لحظه زیادتر می شد برای زدن ار پی جی بلند شد و بالای خاکریز رفت. یکدفعه صدایی آمد. برگشتم وناباورانه نگاه کردم. گلوله ای به سینه ی شاهرخ اصابت کرده بود. او روی خاکریز افتاده بود. عراقی ها نزدیک شدند. مجبور شدم برگردم. پیکر شاهرخ روی زمین مانده بود. از کمی عقب تر نگاه کردم عراقی ها بالای سر او رسیده بودند از خوشحالی هلهله می کردند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
همان شب تلویزیون عراق پیکر بدون سر او را نشان داد. گوینده عراقی گفت:ما شاهرخ،جلاد حکومت ایران را کشتیم. دو روز بعد دوباره حمله کردیم. به همان خاکریز رسیدیم. اما هیچ اثری از پیکر شاهرخ نبود هر چه گشتیم بی فایده بود. او از خدا خواسته بود همه گذشته اش را پاک کند. می خواست چیزی از او نماند. نه نام ، نه نشان ، نه قبر ، نه مزار و نه هیچ چیز دیگر. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. پیکر سردار شهید شاهرخ ضرغام هرگز پیدا نشد...
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید عباس بابایی</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/شهید-عباس-بابایی</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/شهید-عباس-بابایی</guid>

<description><![CDATA[
شهید عباس بابایی
سال شهادت: 1366
&nbsp;
نام و نام خانوادگی: عباس بابایی
تاریخ تولد: 14 آذر 1329
تاریخ شهادت: 15 مرداد 1366
شهادت: اصابت گلوله در راه بازگشت از عراق به تبریز


شهید عباس بابایی
سال شهادت: 1366

نام و نام خانوادگی: عباس بابایی
تاریخ تولد: 14 آذر 1329
تاریخ شهادت: 15 مرداد 1366
شهادت: اصابت گلوله در راه بازگشت از عراق به تبریز
سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی در چهاردهم آذر ۱۳۲۹ در یکی از محروم&zwnj;ترین نقاط شهرستان قزوین در خانواده&zwnj;ای مذهبی چشم به جهان گشود که با گذشت زمان باعث افتخار هر ایرانی شد. نام او را عباس نهادند. حاج اسماعیل بابایی، پدر بزگوار عباس، سال&zwnj;های زیادی از عمر خود را به&zwnj;عنوان تعزیه&zwnj;خوان در راه خدمت به امام حسین(ع) گذاشت. دوران کودکی عباس در این فضا گذشت. حیاط خانه&zwnj;شان منزلگاه دوستداران حسین(ع) بود تا از مکتب حسینی بیاموزند و سرلوحه خویشش قرار دهند. (طاهری آذر، ص۱۷) و(عباسی ولدی، ص۱) شهید بابایی نیز خود بعدها گاهی به تعزیه&zwnj;خوانی می&zwnj;پرداخت.


مشاهدۀ تصویر
















زندگی نامۀ شهید عباس بابایی
&nbsp;

نام:&nbsp;عباسنام پدر:&nbsp;اسماعیلتولد:&nbsp;۱۴ آذر ۱۳۲۹محل تولد:&nbsp;قزوینراهیابی به دانشگاه خلبانی نیروی هوای:&nbsp;۱۳۴۸اعزام به آمریکا جهت تکمیل دوره خلبانی:&nbsp;۱۳۴۹بازگشت به ایران:&nbsp;۱۳۵۱ازدواج با صدیقه(ملیحه) حکمت:&nbsp;۴ شهریور ۱۳۵۴فرماندهی پایگاه هشتم هوایی اصفهان(ارتقا از درجه سروانی به درجه سرهنگ دومی):&nbsp;1360/5/7معاون عملیات نیروی هوایی تهران(ترفیع به درجه سرهنگ تمامی):&nbsp;1362/9/9افتخار به درجه سرتیپی:&nbsp;1366/2/8تاریخ شهادت:&nbsp;۱۵ مرداد ۱۳۶۶محل دفن:&nbsp;گلزار شهدای قزوینطول مدت حیات:&nbsp;۳۷ سالنحوه شهادت:&nbsp;اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون&zwnj;مرزی

زادنامه
سرلشگر خلبان شهید عباس بابایی در چهاردهم آذر ۱۳۲۹ در یکی از محروم&zwnj;ترین نقاط شهرستان قزوین در خانواده&zwnj;ای مذهبی چشم به جهان گشود که با گذشت زمان باعث افتخار هر ایرانی شد. نام او را عباس نهادند. حاج اسماعیل بابایی، پدر بزگوار عباس، سال&zwnj;های زیادی از عمر خود را به&zwnj;عنوان تعزیه&zwnj;خوان در راه خدمت به امام حسین(ع) گذاشت. دوران کودکی عباس در این فضا گذشت. حیاط خانه&zwnj;شان منزلگاه دوستداران حسین(ع) بود تا از مکتب حسینی بیاموزند و سرلوحه خویشش قرار دهند. (طاهری آذر، ص۱۷) و(عباسی ولدی، ص۱) شهید بابایی نیز خود بعدها گاهی به تعزیه&zwnj;خوانی می&zwnj;پرداخت.

آموخته&zwnj;ها
سال&zwnj;ها یکی پس از دیگری گذشت. عباس دوره ابتدایی را در دبستان "دهخدا" و دوره دبیرستان را در دبیرستان "نظام وفا" قزوین گذراند و با وجود موفقیت در کنکور سراسری و در رشته پزشکی، به&zwnj;خاطر دلبستگی به خلبانی، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی رفت.عباس پس از گذراندن دوره آموزش&zwnj;های ابتدایی خلبانی، برای تکمیل تحصیلاتش در ۱۳۴۹ در سن۲۰ سالگی و درحالی که جوانی رشید شده بود، رهسپار آمریکا گردید. آنچه او را در دوره آموزشی از دیگران جدا می&zwnj;کرد، ویژه بودنش در دانشجویی و کار&zwnj;های فوق برنامه بود، به&zwnj;طوری که در پایگاه "ریس" آمریکا، فرمانده پایگاه او را به&zwnj;عنوان سرتیم والیبال پایگاه معرفی کرد. خود آن شهید نوشته است: &laquo;به خاطر گزارش&zwnj;های کینه&zwnj;ورزانه&zwnj;ای که به فرمانده دانشکده داده بودند، فرمانده می&zwnj;خواست از دادن گواهینامه خلبانی به من خودداری کند.&raquo;روزی آن فرمانده آمریکایی بابایی را به اتاقش فرا می&zwnj;خواند تا از او بازجویی کند، ولی زمانی که وی می&zwnj;خواست دلیل نپذیرفتن صلاحیت عباس را زیر پرونده بنویسد، دفتردارش او را صدا می&zwnj;زند و او از اتاق خارج می شود. فرمانده که سرلشگر ارتش آمریکا بود، پس از بازگشت، عباس را در دفتر کارش در حال نماز خواندن می&zwnj;بیند و وقتی علت کارش را می&zwnj;پرسد، او به&zwnj;طور کامل در مورد دین اسلام و نماز خواندن توضیح می&zwnj;دهد. سرلشگر آمریکایی پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به او می&zwnj;کند و می&zwnj;گوید: &laquo;همه مطالبی که در پرونده تو آمده، مثل اینکه راجع به همین کارهاست&raquo;. پس از آن، لبخندی می&zwnj;زند و خودنویس را از جیبش بیرون آورده و قبولی وی را در آن دوره گواهی می&zwnj;کند. عباس در این باره می&zwnj;گوید: &laquo;آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم، به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرد، &zwnj;دو رکعت نماز شکر خواندم.&raquo;(پایگاه نوید شاهد، ۲۲/۶/۱۳۸۶)

تلاش&zwnj;ها و مبارزه&zwnj;ها
شهید بابایی پس از بازگشت از آمریکا در ۱۳۵۱، به&zwnj;عنوان خلبان هواپیمای جت جنگی اف ۵ در پایگاه چهارم شکاری دزفول در استان خوزستان، خدمت خود را آغاز می&zwnj;کند. سه سال پس از آن، در شهریور ۱۳۵۴ ازدواج می&zwnj;کند.با خرید هواپیمای پیشرفته اف ۱۴ در دوران محمدرضا شاه پهلوی تصمیم گرفته شد که خلبانان این هواپیما از میان بهترین خلبان&zwnj;های اف ۴ و اف ۵ برگزیده شوند. بابایی هم که جزو بهترین خلبانان اف ۵ بود، در ۱۰ آبان ۱۳۵۵ برای پرواز با این جنگنده نامزد شد و در همان زمان به پایگاه هشتم شکاری اصفهان منتقل گردید. در این زمان، بابایی چنان مهارتی در راندن اف ۱۴ پیدا می&zwnj;کند که به&zwnj;عنوان یکی از بهترین خلبان&zwnj;های جنگنده اف ۱۴ شناخته می شود. شهید بابایی در پشتیبانی از انقلاب اسلامی و همگامی و همکاری نیروی هوایی با آرمان&zwnj;های انقلاب نقش به سزایی داشت.با پیروزی انقلاب اسلامی، این شهید بزرگوار همراه با دوستانش اقدام به پایه&zwnj;گذاری هسته تشکل خلبان&zwnj;های حزب&zwnj;اللهی در پایگاه&zwnj;های تبریز و اصفهان می&zwnj;کنند. دولت موقت پس از پیروزی انقلاب اسلامی می&zwnj;خواست به بهانه اینکه ما انقلاب کرده&zwnj;ایم و دیگر هواپیمای جنگی نمی&zwnj;خواهیم، هواپیماهای شکاری اف ۱۴ ایران را به بهای اندکی به کانادا بفروشد که شهید بابایی به سختی در برابر این تصمیم می&zwnj;ایستد. (پایگاه اینترنتی بزرگترین مرکز هوا فضا و هوانوردی ایران،۱/۳/۹۰)۳۱ شهریور ۱۳۵۹ حکومت بعثی عراق با پشتیبانی استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار و کشورهای غربی و نیز شوروی تاخت و تاز همه جانبه خود را به خاک جمهوری اسلامی ایران آغاز می&zwnj;کند.بابایی همچون دیگر تیزپروازان نیروی هوایی، حضوری گسترده و چشمگیر در جبهه&zwnj;های جنگ و نبردهای برون مرزی داشت. یک سال پس از آغاز جنگ، بابایی به دلیل کارآمدی، کوشش&zwnj;های شبانه روزی و دلاوری&zwnj;هایی که از خود نشان می&zwnj;داد، در هفتم مرداد ۱۳۶۰ با به دست آوردن درجه سرهنگ دومی، به فرماندهی پایگاه هوایی اصفهان گماشته می&zwnj;شود.در آن روزها، پدافند خودی، شماری از هواپیماهای جنگی ایران را که در ارتفاع پایین و شتاب بالایی از پروازهای برون&zwnj;مرزی برمی&zwnj;گشتند، به اشتباه هدف تیربار خود قرار می&zwnj;داد. بابایی طرحی را ارائه کرد که بر پایه آن یک خلبان در ایستگاه&zwnj;های پدافند مرزی گماشته می&zwnj;شد و همه اطلاعات ورودی و خروجی جنگنده&zwnj;ها را یادداشت می&zwnj;کرد. بدین ترتیب، با استفاده از این راه پس از چندی این&zwnj;گونه اشتباه&zwnj;ها نزدیک به نود درصد کاهش یافت. در ضمن، دستور داده بود تا بشکه&zwnj;هایی را پر از پهن گاو و مازوت کنند و به هنگام نبردهای برون مرزی آتش بزنند تا هواپیماهایی که در سکوت راداری باز می&zwnj;گشتند، مرز ایران را به خوبی تشخیص دهند.شهید بابایی با سه هزار ساعت پرواز با هواپیماهای جنگنده، کارنامه درخشانی از خود به&zwnj; جای گذاشته است. هنگامی که در دوران جنگ تحمیلی، نخستین ناو آمریکایی وارد خلیج فارس شد، شهید بابایی داوطلب شد که ناو آمریکایی را نابود کند، چون امام خمینی (ره) فرموده بودند: &laquo;اولین ناو آمریکایی که وارد شد آن را بزنید&raquo;، ولی مسئولان وقت بنابر دلایلی با این کار موافقت نکردند.در ۱۳۶۵زمینه&zwnj; فرماندهی عباس در نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران فراهم شد و مسئولان حکم وی را فراهم کرده و تنها تأیید حضرت امام (ره) مانده بود. بابایی درحالی که در مرخصی بود، با شتاب خود را به تهران رساند و مانع از این کار شد و برای این سمت، امیر سرلشکر منصور ستاری را که در آن زمان سرهنگ تمام بود، پیشنهاد داد و گفت: &laquo;او از من شایسته&zwnj;تر است.&raquo;در هشتم اردیبهشت ۱۳۶۶، بابایی به درجه سرتیپی رسید، اما همچنان پروازهای جنگی را انجام می&zwnj;داد. نزدیک به عید قربان بود، عباس که همیشه درخواست دوستان خود را در زمینه همراهی با آن&zwnj;ها در سفر به حج بی&zwnj;پاسخ می&zwnj;گذاشت، این&zwnj;بار نیز که پافشاری دوستان را می&zwnj;بیند، می&zwnj;گوید: &laquo;شما بروید، &hellip; من خودم را تا عید قربان می رسانم.&raquo;(عباسی ولدی،ص۲) و (پایگاه نوید شاهد،۲۲/۶/۱۳۸۶) در پایان، در همان روز به قربانگاه حاضر شده و به دیدار پروردگار خویش می&zwnj;شتابد، در حالی که همسرش در سفر حج بود.

نحوۀ شهادت
صبح روز پانزدهم مرداد ۱۳۶۶ همزمان با عید سعید قربان، سرلشکر بابایی به همراه سرهنگ خلبان بختیاری با یک فروند هواپیمای اف ۵ دو نفره، در پایگاه هوایی&zwnj; تبریز به زمین نشستند. به محض اینکه هواپیما به زمین نشست، سرهنگ خلبان "علی&zwnj;محمد نادری" و شماری دیگر از خلبانان به خوش&zwnj;آمد گویی&zwnj;شان &zwnj;آمدند.وی و سرهنگ نادری برای نابودی پایگاه&zwnj;های عراقی، با یک فروند هواپیمای اف۵ از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمدند و وارد آسمان عراق شدند. هواپیمای امیر بابایی پس از انجام دادن پیروزمندانه مأموریت، به هنگام بازگشت، هدف قرار می&zwnj;گیرد و او از ناحیه سر زخمی می شود و به شهادت می رسد، ولی هواپیما با خلبان آن به تبریز باز می&zwnj;گردد.بابایی در هنگام شهادت سی و هفت سال داشت که ۶۰ مأموریت جنگی موفق را پشت سر &zwnj;گذاشته بود. او الگویی بود که از کودکی تا واپسین نفس&zwnj;های عمر گرانبارش همواره با ارزش&zwnj;های اسلامی و انقلابی زیست و سرانجام نیز در روز عید قربان به آروزی بزرگ خویش دست یافت و نام پرآوازه&zwnj;اش در تاریخ انقلاب و ایران ماندگار گشت.پیکر پاک آن انسان وارسته در گلزار شهدای شهر قزوین در خاک آرمید. (پایگاه دینی و مذهبی شیعه ها، ۷/۳/۱۳۸۹) همسر شهید بابایی پس از برگشتن از مکه، کفن خونین عباس را کنار می&zwnj;زند و می&zwnj;گوید: &laquo;تو مرا به زیارت کعبه روانه کردی، اما خودت به دیدار صاحب کعبه رفتی.&raquo; (عباسی ولدی، ص۴)

شهید بابایی از دیدگاه بزرگان
امام خمینی، رهبر انقلاب اسلامی، درباره ایشان می&zwnj;فرمایند: &laquo;آنان با عشق به خدای بزرگ به معشوق خویش پیوستند و ما هنوز در خم یک کوچه هم نیستیم. خداوند! این عزیزان از خود گذشته را در جوار رحمت خود بپذیرد. خداوند رحمت فرماید شهید سعید ما را&raquo;. (طاهری آذر، ص۳)آیت الله سیدعلی خامنه&zwnj;ای، رهبر فرزانه انقلاب اسلامی، نیز می&zwnj;فرمایند: &laquo;این شهید عزیزمان، انسانی مؤمن، متقی و سربازی عاشق و فداکار بود و در طول این چند سالی که من ایشان را می&zwnj;شناختم، همیشه بر همین خصوصیات ثابت و پا برجا بود. او هیچ&zwnj;گاه به مصالح خود فکر نمی&zwnj;کرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مد نظر داشت. او فرمانده&zwnj;ای بود که با زیردستان بسیار فروتن و صمیمی بود، اما در مقابل اعمال بد و زشت، خیلی بی&zwnj;تاب و سخت&zwnj;گیر بود.&raquo;(همان، ص۴)
گزیده&zwnj;ای از نامه شهید بابایی به همسرش
بسم الله الرحمن الرحیمهمسرم! راه خدا را انتخاب کن که جز این راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.همان&zwnj;طور که می&zwnj;دانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچک&zwnj;ترین ناراحتی داشته باشد، اولین کسی که سخت ناراحت می&zwnj;شود، مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه&zwnj;اش می&zwnj;باشد.اگر مثلا نیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی، هرگز به تنهایی فکر نکن، حتما از قرآن مجید، سخنان پیامبران و امامان استفاده کن و کمک بگیر، نترس، هر چه می&zwnj;خواهی بگو، البته درباره هر چیزی اول فکر کن. هر چه که بخواهی در قرآن مجید هست. به خدا قسم، مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست، البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد. در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان&zwnj;دادن در راه وطن و عبادت باقی می&zwnj;ماند. تا می&zwnj;توانی به مردم کمک کن.حجاب، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن، همیشه سنگین باش. همیشه از خدا کمک بخواه، حتما نماز بخوان، راه خدا را هرگز فراموش نکن. به خاطر بسپار کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، یعنی طوری با آن&zwnj;ها رفتار کند که رضایت آن&zwnj;ها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند، عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود.&raquo;(ماهنامه شاهد یاران، ص۸۰)
وصیت&zwnj;نامۀ شهید عباس بابایی
&nbsp;

بسم الله الرحمن الرحیمانا لله و انا الیه راجعونخدایا، خدایا، تو را به جان مهدی(عج) تا انقلاب مهدی، خمینی را نگهدار. به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می&zwnj;کشم، وصیت&zwnj;نامه بنویسم. حال سخنانم را برای خدا در چند جمله، انشاالله، خلاصه می&zwnj;کنم. خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده. خدایا، همسر و فرزندانم را به تو می&zwnj;سپارم. خدایا، در این دنیا چیزی ندارم، هرچه هست از آن توست. پدر و مادر عزیزم، ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.عباس بابایی،۲۲/۴/۶۱۲۱ ماه مبارک رمضان
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید مصطفی احمدی روشن</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/شهید-مصطفی-احمدی-روشن</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/شهید-مصطفی-احمدی-روشن</guid>

<description><![CDATA[

مصطفی احمدی روشن در ۱۷ شهریور ۱۳۵۸ به دنیا آمد.در سال ۱۳۷۷ در رشته مهندسی شیمی وارد دانشگاه صنعتی شریف می شود.از بسیجیان فعال بود و در دوران دانشجویی به عنوان معاون فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف فعالیت می کرد.ولایت مدار و از شاگردان آیت الله خوشوقت، استاد اخلاق تهران بود.در سال ۱۳۸۱ در رشته مهندسی شیمی موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد.شهید احمدی روشن، عضو هیئت مدیره یکی از شرکت های تأمین کالای نیروگاه هسته ای نطنز اصفهان بود که در زمینه تهیه و خرید تجهیزات هسته ای فعالیت داشت.هنگام شهادت، معاون بازرگانی سایت نطنز بود.شهید مصطفی احمدی روشن ، صبح چهارشنبه ۲۱ دی ماه ۹۰، بر اثر انفجار بمبی مغناطیسی در خودروی خود در میدان کتابی، ابتدای خیابان گل نبی تهران، به دست عوامل استکبار به شهادت رسید.از شهید روشن، فرزندی به نام &laquo;علی&raquo; به یادگار مانده است.


مصطفی احمدی روشن در ۱۷ شهریور ۱۳۵۸ به دنیا آمد.در سال ۱۳۷۷ در رشته مهندسی شیمی وارد دانشگاه صنعتی شریف می شود.از بسیجیان فعال بود و در دوران دانشجویی به عنوان معاون فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف فعالیت می کرد.ولایت مدار و از شاگردان آیت الله خوشوقت، استاد اخلاق تهران بود.در سال ۱۳۸۱ در رشته مهندسی شیمی موفق به دریافت مدرک کارشناسی شد.شهید احمدی روشن، عضو هیئت مدیره یکی از شرکت های تأمین کالای نیروگاه هسته ای نطنز اصفهان بود که در زمینه تهیه و خرید تجهیزات هسته ای فعالیت داشت.هنگام شهادت، معاون بازرگانی سایت نطنز بود.شهید مصطفی احمدی روشن&nbsp;، صبح چهارشنبه ۲۱ دی ماه ۹۰، بر اثر انفجار بمبی مغناطیسی در خودروی خود در میدان کتابی، ابتدای خیابان گل نبی تهران، به دست عوامل استکبار به شهادت رسید.از شهید روشن، فرزندی به نام &laquo;علی&raquo; به یادگار مانده است.
شهید روشن از زبان همسر
خیلی مخلص بود. از مهم ترین ویژگی اش همین بود که می توانستی بفهمی هفت جلد از فلان کتاب را خونده یا فلان کار را کرده. هر کاری که می کرد، فقط برای خدا بود و اصلاً دوست نداشت کسی متوجه شود، حتی من که همسرش بودم.* علاقه شدید به امام زمان (عج) داشت. علاقه فوق العاده زیاد. ما مشکلمان این است که فکر می کنیم امام زمان قراره است ده سال، بیست سال، ۵۰سال دیگر بیاید. انگار هنوز باور نکردیم امام زمانمان را، اما مصطفی این طور نبود. این عشق شدیدش به امام زمان باعث می شد که با انگیزه و فشرده کار کند و سختی ها را تحمل کند. دعای فرج را هم خیلی دوست داشت. خیلی مهم فکر می کرد، خیلی زیاد. یکی از ویژگی هایش هم همین فکر کرده بود.* مصطفی هیچ وقت تک بعدی نبود. نمی گفت فقط درس یا فقط یک چیز خاص. خیلی ابعاد زیادی داشت. به همه چیز با هم توجه داشت. به خاطر همین هم بود که هیچ وقت دل زده نمی شد. آخر آدم های تک بعدی خلاصه تو یک ای خسته و دل زده می شوند، اما مصطفی با این همه ابعادی که داشت و یاد من تازه الان دارم خیلی هایشان را درک می کنم و با عشقی که به امام زمان داشت، هرگز خسته نمی شد. همیشه با انگیزه مشغول بود.* خیلی خنده رو بود. خیلی شوخ طبع بود. همه مصطفی را با همان حالت شوخی و خنده هاش می شناختند. حتی همان وقت ها هم که خوابگاه بود، می گفتند هر اتاقی که می رفت پر از خنده و شوخی می شد. در عین حال سر کارش با هیچ کس شوخی نداشت. با هیچ کس. هرگز به زیر دستش زور نمی گفت، شاید به رئیسش و بالا دستیاش زور می گفت، اما به زیر دستانش هرگز. این ها را که خودش نمی گفت، دوستانش تعریف می کردند. نسبت به خانواده اش، شدیداً عاطفی بود، در حدی که اگه یک وقتی علیرضا مریض می شد و سرفه ای می کرد، من اول باید آقا مصطفی را جمع و جور می کردم تا علی رضا رو.* دوران دانشجویی اش شدیداً فعال بود. تو کارهای فوق برنامه خیلی فعال بود.خیلی سر کلاس ها نمی رفت، ولی خیلی باهوش بود و خوب از پس امتحان ها بر می آمد. در عین حال با استادها خیلی ارتباط خوبی داشت و استادان خیلی دوستش داشتن. خیلی فعال بود. خیلی. مثلاً تو آن برهه که هنوز اینترنت و سایت به این شکل در اختیار نبود، می رفتند و ایمیل استادان خارجی را پیدا می کردند و عکس های فلسطین را برایشان می فرستادند.بیشتر مطالعه شان برای دوران دبیرستان و دانشگاه بود، چون بعدش اصلاً وقت برای این کارها نداشتند.کتاب های شهید مطهری&nbsp;را خیلی مطالعه می کردند مخصوصاً مطالعه تاریخ اسلام.* مصطفی بدون هیچ پارتی، وارد سایت شد. وقتی که فارغ التحصیل شد، آزمون داد و نه ماه منتظر شد برای ورود به سایت. در واقع، یک رونمایی کاملاً هدفمند داشت، برای زندگی و آینده اش، کاملاً برنامه ریزی شده، حاج خانوم هم همیشه به مصطفی می گفت: &laquo;تو کلفت ترین پارتی را داری، به نام خدا&raquo;.* مصطفی خیلی متواضع بود، خیلی شاید باور کردنی نباشد. اما تو خانه همیشه کف خانه را دستمال می کشید. همیشه می خواست با نفس خودش مبارزه کند هرگز اهل غرور نبود. هرگز خودش را بزرگ نمی دید.* سهم من از &laquo;مصطفی&raquo; شدنش، فقط این بود که جلویش را نگرفتم خیلی سخت بود. خیلی. مصطفی فقط آخر هفته خانه بود و دیگر از این شغلش خیلی خسته شده بودیم. آخر بار دیگه گریه کردم و گفتم: خسته شدم&hellip; . دیدم جدی شد و به هم گفت: &laquo;آیت الله خوشوقت به من گفت که این کارت تأثیر زیادی در ظهور آقا دارد..&raquo; منم دیگر هیچی نگفتم. هیچی. سهم من فقط همین بود، و گرنه دیگه من هیچ کار دیگه ای نکردم. مصطفی هر چی که دارد، هشتاد- نود درصدش از مادرش هست&hellip; خیلی مشغله داشت. خیلی کارش سنگین بود. دوستانش می گفتند که حتی چندین روز شده که پای دستگاه خوابش برده بود. حالا اگر من و مادرم هم می خواستیم همراهی اش نکنیم و جلویش را بگیریم و نگرانی از این طرف را هم داشته باشد، دیگه خیلی کارش سخت تر می شد.
* من از خودم هیچی نداشتم که خدا به خاطرش مصطفی را سر راهم قرار داد. نه، من لیاقتش را نداشتم. خدا به من داد،&hellip; خدا داد،&hellip; و گرنه من هیچی نداشتم، هیچی. خدا به من داد، اگر الان هم چیزی شدم از برکت خون مصطفاست، و گرنه من هیچی نبودم و نیستم.* مصطفی شدیداً تودار بود. خیلی حرف ها را نمی زد. حالا فکر می کنم که اگر آن موقع خیلی از این حرفها را می زد، شاید من هیچی متوجه نمی شدم. اما حالا بعد شهادتش تازه دارم خیلی چیزها رو درک می کنم و تازه با رفتنش من را به راه کمال کشاند.* آرام بودنم برای شهادت است، فقط شهادت. مصطفی نمرده، شهید شده و بین شهید با یک آدم عادی خیلی فرق هست. خیلی زیاد مصطفی واقعاً پیش ماست، فقط جسمش نیست.* شهدا هیچ کدام از کره مریخ یا راه های خیلی دور نیامدن. از بین خودمان بودن. آنها هم گاهی دچار خطا و گناه می شدند. اما یک سیری را داشتن. با نفسشان جنگیدند و تلاش کردند. فقط تلاش کردند تا سیم شان وصل شد. مصطفی هم مثل آدم های عادی زندگی می کرد. گاهم هم دچار گناه می شد، البته نه گناه کبیره، ولی وزن کارهای خویش آن قدر زیاد بود که در مقابل گناهانش به حساب نمی آمد.هیچ وقت خودش را از چیزایی که خدا داده، محروم نمی کرد، مثل همه زندگی عادی داشت، اما در عین حال خیلی هم تلاش می کرد تا خلاصه آن سیم وصل بشود. مطمئن باشید حساب و کتاب فرق می کند، به شرط اینکه همه چیز خالص برای خدا باشد. فقط برای خدا، مهم فقط آن سیم هست که خلاصه وصل شود.
* به حاج احمد متوسلیان ارادت و علاقه خاصی داشت. به شهدا ارادت عجیبی داشت. یادم است اولین گردش دو نفرمون گلزار شهدا بود.* آقا (رهبری) را خیلی دوست داشت. البته هیچ وقت اهل حرف و فقط &laquo;آقا آقا&raquo; گفتن نبود. این علاقه اش به آقا را تو عمل واقعاً نشان می داد.* آقا که آمدند، با خودشان نور آوردند و وقتی هم که رفتند نور را بردند.علی رضا به زور بغل مامان بزرگ و بابا بزرگش می رود و این که چه جوری آن طور بغل آقا نشسته بود را دیگر خدا می داند. خودمان هم تعجب کرده بودیم.* علی رضا هم مثل بابایش شدیداً تودار است. از آن وقت تا حالا فقط حدود ده بار سراغ پدرش را گرفته که مادر بزرگش به او گفت: &laquo;بابا برای چه مأموریتی رفته پیش خدا. هر وقت که لازم باشد، ما هم می رویم پیشش&hellip;&raquo; منم هر وقت که از پدرش بپرسد همین را گویم.* مصطفی فقط دانشگاه شریف را قبول داشت. فقط همین جا را. منم بعد اذیت هایی که تو دوره کارشناسی شدم، دیگر نمی خواستم شریف بیایم، اما به اصرار مصطفی بود که دوباره آمدم اینجا. می گفت شریف را استادهایش شریف نکردند، دانشجوهایش شریف کردند.* دلیل اینکه تو امام زاده چیذر دفن کردیم، خواست خودش بود! من شب قبلش به مصطفی گفتم امامزاده چیذر خیلی باصفاست. تا حالا نرفتیم. بیا فردا بریم اینجا. مصطفی هم گفت: &laquo;آره! فردا حتماً می رویم اینجا&hellip;&raquo; فردا هم که این اتفاق افتاد، احساس کردم که باید مصطفی را همان جا ببریم. و همان یک دانه جا مانده بود که برای مصطفی شد.* مصطفی از چند جا پیشنهاد برای رفتن داشت، اما نرفت. می گفت باید همین جا خدمت کرد. پس اگر خواستید برای ادامه تحصیل خارج بروید، حتماً برگردید و اینجا خدمت کنید.* طبق معمول هفت و نیم صبح بود که داشت می رفت. همیشه قبل رفتن حمام می رفت و این برایم جای سؤال داشت که چرا همیشه مصطفی قبل رفتن سرکار، این کار را می کرد و تازه این روزهاست که می فهمم حتماً همیشه قبل رفتن، غسل شهادت می کرد و اصلاً منتظر بود. آن روز هم آماده رفتن بود که من بهش گفتم: آخر چه قدر مشکی می پوشی! هنوز سه روز تا اربعین مونده. بسه دیگر، این قدر مشکی نپوش مصطفی هم گفت: من این برای امام حسین می پوشم، و این شد دیدار آخر و رفت.
شهید روشن از زبان یک دوست
&lt;&lt;مصطفی می دانست شهید می شود&gt;&gt;
دوست شهید روشن می گفت: مصطفی می دانست شهید می شود. تقریباً مصطفی هیچ وقت تهدید نشد و من به او می گفتم که فکر می کنی زرنگ هستی که تهدیدت نمی کنند؟ ولی مصطفی همه چیز را می دانست. مصطفی را تهدید نمی کردند، چون آن کسی را که می خواهند بکشند، تهدید نمی کنند. وقتی زنگ می زنند و مرا تهدید می کنند قطعاً جایگاهم از آن کسی که می خواهند از بین ببرندش پایین تر است.مصطفی هر چه می توانست و از دستش بر می آمد، برای هر کس که می توانست کار انجام می داد. من دوست ندارم پشت سر کسی که الان نیست، غلو کنم و بی دلیل از مصطفی تعریف نمی کنم، اما مصطفی واقعاً اهل خدمت به مردم بود.پیش هر کسی که بروید و در مورد مصطفی بپرسید، خصوصیات اخلاقی او را می داند؛ حتی بچه های بسیج دانشگاه شریف هم به خوبی مصطفی را می شناسند.مصطفی جسور بود، شجاع بود، باهوش بود، باسواد بود و با ایمان بود. مصطفی را هیچ وقت تهدید نکرده بودند؛ در حالی که خیلی های دیگر بودند و هستند که تهدید می شوند. مصطفی از خیلی از همکارانش یک سر و گردن بالاتر بود. مصطفی اگر می خواست یک کار پیش برود، به هر طریقی می نشست و نقشه می کشید. کار سازمان برای مصطفی خیلی مهم بود و همیشه می خواست که کار سازمان پیش برود.
شرط مصطفی برای ازدواج با همسرش
شرط ازدواج مصطفی با همسرش این بوده که اگر یک روز ازدواج کردیم و من خواستم به لبنان بروم و شهید شوم، حق نداری جلوی مرا بگیری. مصطفی یک عموی شهید داشت که برایش اسطوره بود.
بیت المال و حق الناس برای مصطفی مهم بود
مصطفی همیشه رشد می کرد و دلیل این مسئله آن بود که تا آنجا که می توانست مبارزه می کرد و برای پیشبرد اهدافش می جنگید و هیچ وقت عقب نشینی نمی کرد. مصطفی می گفت باید تا آنجا که می شود، صرفه جویی کرد. بیت المال برای مصطفی خیلی مهم بود، اما پیش از بیت المال، حق الناس برایش مهم بود. مصطفی می گفت که نباید مدیون کسی باشد. برخی مدیران دولتی برای پیشرفت خود، حق مردم را نمی دهند، ولی مصطفی هرگز این کار را نمی کرد و همیشه می خواست حق مردم را بدهد. مصطفی وقتی می دید حق با کسی است، یک لحظه هم غفلت نمی کرد. مصطفی برای همه ما مثل یک کوه بود. مصطفی واقعاً جنگجو بود و وقتی می خواست هدفش را به سرانجام برساند، هیچ چیز جلودارش نبود.
پشت تمام افکار مصطفی منطق وجود داشت
مصطفی این طور نبود که کورکورانه مسئله ای را قبول کند. مثلاً اگر به ولایت فقیه اعتقاد داشت، اعتقادش روی تفکر بود و همواره در حال استدلال برای مسائل بود. مصطفی همیشه با اعتقاد پیش می رفت و برایپیشرفت شغلی، مسائل را مثل بعضی ها مطرح نمی کرد و آگاهانه نسبت به این مسائل اعتقاد داشت. مصطفی برای کارهایش فکر می کرد و پشت فکرش منطق داشت.
همیشه به فکر نابودی امریکا و اسرائیل بود
خیلی به مصطفی اصرار کردم از سازمان بیرون بیاید. می دانستیم که بالاخره یک بلایی سر مصطفی می آورند، ولی فکر مصطفی چیز دیگری بود و همیشه می گفت باید کاری کنیم که امریکا و اسرائیل نابود شوند. می گفت اگر ما نباشیم، چه کسی این کار را انجام دهد؟ مصطفی ارزش خودش را خوب می دانست.خیلی به پدر و مادرش علاقه داشت و همیشه می گفت: دوست دارد آن قدر کار کند که پدرش دیگر کار نکند. پدر مصطفی، راننده مینی بوس بود، یعنی از فقیرترین اقشار جامعه.
مصطفی در کودکی در مینی بوس پدرش شاگردی می کرد
می گفت زمانی که کوچک بود، کنار پدرش شاگردی می کرد. مصطفی می گفت مادرش همه چیز اوست. مصطفی الان به آن آرزویی که داشت، رسیده است.مصطفی خوار چشم دشمنان بود. به او می گفتم که از این کار بیرون بیاید، چرا که همه چیز را می دانستیم. حتی یک بار پیشنهاد معاون استانداری به وی داده بودند و این مربوط به زمانی بود که یک کارشناس معمولی بود و هنوز مدیر نشده بود.
مصطفی جزء چند نفری بود که اولین بار غنی سازی را انجام دادند.
مصطفی جزء ۵-۶ نفری بود که اولین بار توانسته بودند غنی سازی را انجام دهند، ولی اسمش برای جایزه ای که به ریاست جمهوری داد، نرفت.
مصطفی می خواست پست بگیرد تا کار انجام دهد
مصطفی کاری که فکر می کرد درست است، انجام می داد هیچ کس نیست بگوید مقام را دوست ندارد. مصطفی هم دوست داشت پست بگیرد، ولی پست را برای این می خواست که کار انجام دهد. البته مصطفی به خاطر پست و مقام حاضر نبود با هیچ کس ببندد.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید دکتر مصطفی چمران</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/شهید-دکتر-مصطفی-چمران</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/شهید-دکتر-مصطفی-چمران</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

زندگینامه شهید دکتر مصطفی چمران
چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند کوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری به یادگار گذاشته و همیشه در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته است&nbsp;.

&nbsp;
&nbsp;

زندگینامه شهید دکتر مصطفی چمران
چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند کوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری به یادگار گذاشته و همیشه در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته است&nbsp;.
دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده خرداد متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ التحصیل شد. چمران یک سال به تدریس در دانشکده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریکا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در کالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه آمریکا - برکلی&nbsp;- با ممتاز ترین درجه علمی موفق به اخذ مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.
&nbsp;فعالیتهای اجتماعی:دکتر مصطفی چمران &nbsp;از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی، در مسجد هدایت، و در درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می کرد و از اولین اعضای انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت نفت شرکت داشت . بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط دولت دکتر مصدق&nbsp;در لوای یک گروه&nbsp;سیاسی &nbsp;سخت ترین مبارزه ها و مسئولیتهای او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک ترین مأموریتها را در سخت ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.
&nbsp;
&nbsp;
چمران در آمریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین بار انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا را پایه ریزی کرد و از موسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا به شمار می رفت که به دلیل این فعالیتها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می شود. او&nbsp;پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام خمینی (ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت ساز می زند و&nbsp; به همراهی بعضی از دوستان مؤمن و همفکر ، رهسپار مصر می شود و مدت دو سال در زمان عبد الناصر سخت ترین دوره های چریکی و پارتیزانی را می آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته&nbsp;شده و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی را بر عهده می گیرد&nbsp;.
وی به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی گرایی ورای اسلام ، گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده نمود که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می شود، به جمال عبد الناصر اعتراض کرد . ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریا ن ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی توان به راحتی با آن مقابله کرد . چمران نیز&nbsp;با تأسف تأکید می کند که ما هنوز نمی دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. از آن پس به چمران و یارانش اجازه داده می شود تا در مصر نظرات خود را بیان کنند.
حضور در لبنان:بعد از وفات عبد الناصر، ایجاد پایگاه چریکی مستقل برای تعلیم مبارزان ایرانی، ضرورت پیدا می کند&nbsp;،&nbsp;از این رو دکتر چمران رهسپار لبنان می شود تا چنین پایگاهی را ایجاد کند.
او به کمک امام موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان، حرکت محرومین و سپس جناح نظامی آن، سازمان &laquo;امل&raquo; را بر اساس اصول و مبانی اسلامی پی ریزی&nbsp;می نماید .&nbsp;این سازمان&nbsp;درمیان توطئه ها و دشمنی های چپ و راست، با تکیه بر ایمان به خدا و با اسلحه شهادت، خط راستین اسلام انقلابی را پیاده&nbsp; کرده&nbsp; ، در معرکه های مرگ و حیات به آغوش گرداب خطر فرو می رود و در طوفانهای سهمناک سرنوشت، به استقبال شهادت می تازد و پرچم خونین تشیع را در برابر جبار ترین ستمگران روزگار، صهیونیزم اشغالگر و همدستان خونخوار آنها، راستگرایان فالانژ، به اهتزاز در می آورد.
چمران&nbsp;از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند کوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری &nbsp;به یادگار گذاشته وهمیشه &nbsp;در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته&nbsp; است&nbsp;. شرح این مبارزات افتخار آمیز با قلمی سرخ و به شهادت خون پاک شهدای لبنان، بر کف خیابانهای داغ و بر دامنه کوههای مرزی اسرائیل برای ابد ثبت گردیده است.
&nbsp;
&nbsp;
چمران&nbsp;و انقلاب اسلامی ایران:دکتر چمران با پیروزی انقلاب اسلامی بعد از 21 سال هجرت، به وطن باز می گردد. همه تجربیات انقلابی و علمی خود را در خدمت انقلاب می گذارد. خاموش و آرام ولی فعالانه و قاطعانه به سازندگی می پردازد و همه تلاش خود را صرف تربیت اولین گروههای پاسداران انقلاب در سعد آباد می کند. سپس در شغل معاونت نخست وزیری ، روز و شب خود را به خطر می اندازد تا سریع تر&nbsp;مسأله کردستان را فیصله دهد .او در قضیه فراموش ناشدنی &laquo; پاوه &raquo; قدرت ایمان و اراده آهنین&nbsp; و شجاعت و فدا کاری&nbsp;خود را &nbsp;بر همگان ثابت می کند&nbsp;.&nbsp;
پس از این جرایانات&nbsp;، فرمان انقلابی امام خمینی (ره) صادر شد . فرماندهی کل قوا را به دست گرفت و به ارتش فرمان داد تا در 24 ساعت خود را به پاوه برساند و فرماندهی منطقه نیز به عهده دکتر چمران واگذار شد.
رزمندگان از جان گذشته انقلاب، اعم از سرباز و پاسدار به حرکت در آمدند وبا تکیه بر همه تجارب انقلابی، ایمان، فداکاری، شجاعت، قدرت رهبری و برنامه ریزی دکتر چمران به&nbsp; شکوهمند ترین قهرمانیها&nbsp;دست یافتند و &nbsp;در عرض 15 روز همه شهر ها و راهها و مواضع استراتژیک کردستان را به تصرف&nbsp;درآوردند.&nbsp;بدین ترتیب کردستان از خطر حتمی نجات یافت و مردم مسلمان کرد با شادی و شعف به استقبال این پیروزی شتافتند.
دکترمصطفی چمران بعد از این پیروزی بی نظیر و بازگشت به تهران از طرف&nbsp;بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران ،&nbsp;امام خمینی (ره)، به وزارت دفاع منصوب گردید. وی در پست جدید، برای تغییر و تحول ارتش ، به یک سلسله برنامه های وسیع بنیادی&nbsp; دست زد که پاکسازی ارتش و پیاده کردن برنامه های اصلاحی از این قبیل است&nbsp;.
شهید &nbsp;چمران در اولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی، از سوی مردم تهران به نمایندگی انتخاب شد و تصمیم داشت در تدوین قوانین و نظام جدید انقلابی، بخصوص در ارتش، حداکثر سعی و تلاش خود را بکند تا ساختار گذشته ارتش را تغییر دهد.&nbsp;وی&nbsp;در یکی از نیایشهای خود بعد ازانتخاب نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی، اینسان خدا را شکر می گوید: &laquo; خدایا، مردم آنقدر به من محبت کرده اند و آنچنان مرا از باران لطف و محبت خود سرشار کرده اند که به راستی خجلم و آنقدر خود را کوچک می بینم که نمیتوانم از عهده آن به در آیم. تو به من فرصت ده، توانایی ده تا بتوانم از عهده برایم و شایسته این همه مهر و محبت باشم.&raquo;&nbsp;
چمران &nbsp;سپس به نمایندگی حضرت امام (ره) در شورای عالی دفاع منصوب شد و مأموریت یافت تا به طور مرتب گزارش کار ارتش را ارائه نماید.
پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، دوران حماسه ساز و پرتلاش دیگری آغاز می شود .&nbsp;دکتر چمران در آن دوران &nbsp;نمونه کامل ایثار، شجاعت و در عین فروتنی و کار مداوم و بدون سر و صدا و فقط برای رضای خدا بود&nbsp;. او&nbsp;بعد از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش سریع آنها به شهر ها و روستا ها و مردم بی دفاع ،&nbsp;نتوانست آرام بگیرد و به خدمت امام امت رسید و با اجازه ایشان و به همراه&nbsp;مقام معظم رهبری ،&nbsp;آیت الله&nbsp; خامنه ای که در آن زمان &nbsp;نماینده دیگر امام در شورای عالی دفاع و نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی بود ،&nbsp;به اهواز رفت. از آنجایی که او همیشه خود را در گرداب خطر می افکند و هراسی از مرگ نداشت، از همان بدو ورود دست بکار شد و در شب اول حمله چریکی ای را علیه تانکهای دشمن که تا چند کیلومتری شهر&nbsp;اهواز پیشروی کرده بودند، آغاز کرد.
مصطفی چمران گروهی از رزمندگان داوطلب را &nbsp;به گردخود جمع کرد وبا تربیت و سازماندهی آنان، ستاد جنگهای نامنظم را در اهواز تشکیل داد. این گروه کمکم قوت گرفت و منسجم شد و خدمات زیادی انجام داد. ایجاد واحد مهندسی فعال برای ستاد جنگهای نامنظم یکی از این برنامه ها بود، که به کمک آن جاده های نظامی به سرعت و در نقاط مختلف ساخته شد و با نصب پمپ های آب در کنار رود کارون و احداث یک کانال به طول حدود بیست کیلومتر و عرض یکصد متر در مدتی کوتاه ، آب کارون را به طرف تانکهای دشمن روانه ساخت، بطوری که آنها مجبور شدند چند کیلومتری عقب نشینی کنند و سدی عظیم مقابل خود بسازند.&nbsp; این عمل فکر تسخیر اهواز را برای همیشه از سردشمنان&nbsp;به دور کرد&nbsp;.
یکی دیگر از کارهای مهم و اساسی او از همان روزهای اول، ایجاد هماهنگی بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. بازده این حرکت و شیوه جنگ مردمی و هماهنگی کامل بین نیروهای موجود، تاکتیک تقریباً جدید جنگی بود. چیزی که ابر قدرتها قبلاً فکر آن را نکرده بودند. متأسفانه این هماهنگی در خرمشهر به وجود نیامد و نیروهای مردمی تنها ماندند. او تصمیم داشت به خرمشهر&nbsp; برود ولی به علت&nbsp; خطر سقوط جدی اهواز، موفق نشد ولی چندین بار نیروهایی بین دویست تا یک هزار نفر را سازماندهی کرده و به خرمشهر فرستاد&nbsp;. آنان به کمک دیگر برادران خود توانستند در جنگی نا برابر مقابل حملات پیاپی دشمن تا مدتها مقاومت کنند.
پس از یأس دشمن از تسخیر اهواز،&nbsp;رژیم بعث عراق &nbsp;سخت به فتح سوسنگرد دل بسته بود تا رویای قادسیه را تکمیل کند و برای دومین بار به آن شهر مظلوم حمله کرد و سه روز تانکهای&nbsp;حزب بعث &nbsp;شهر را در محاصره گرفتند&nbsp;. روز سوم تعدادی از آنها توانستند به داخل شهر راه یابند. گزارش مهر همچنین می افزاید : دکتر چمران از محاصره تعدادی از یاران و رزمندگان شجاع خود در آن شهر سخت بر آشفته بود، با فشار و تلاش خود ومقام معظم رهبری &nbsp;، ارتش را آماده ساخت که برای اولین بار دست به یک حمله خطرناک وحماسه آفرین و نابرابر بزنند&nbsp;و خود نیز نیروهای مردمی و سپاه پاسداران را در کنار ارتش سازمان دهی کرد و با نظامی نو و شیوه ای جدید از جانب جاده اهواز سوسنگرد به دشمن یورش بردند.
شهید چمران پیشاپیش یارانش، به شوق کمک و دیدار برادران محاصره شده در سوسنگرد، به سوی این شهر می شتافت که در محاصره تانکهای دشمن قرار گرفت. او سایر رزمندگان را به سوی دیگری فرستاد تا نجات یابند وخود را به حلقه محاصره دشمن انداخت؛ در این هنگام بود که نبرد سختی در گرفت؛ نیروهای کماندوی دشمن از پشت تانکها به او حمله کردند و او&nbsp;نیز &nbsp;در مصاف با دشمن متجاوز، از نقطه ای به نقطه دیگر و از سنگری به سنگردیگر می رفت. کماندوهای دشمن او را به زیر رگبار گلوله های خود گرفته بودند، تانکها به سوی او تیر اندازی می کردند و او شجاعانه و بدون هراس از انبوه دشمن و آتش شدید آنها سریع، چابک، به آتش آنها پاسخ گفته و هر لحظه سنگر خود را تغییر می داد.
در این درگیری&nbsp;همرزم&nbsp; چمران&nbsp;به شهادت رسید و اویک تنه به نبرد خود ادامه می داد و به سوی دشمن حمله می برد.&nbsp; تا آنکه در حین &laquo; رقصی چنین در&nbsp;میانه میدان&raquo; از دوقسمت پای&nbsp; چپ زخمی شد. با پای زخمی بر یک کامیون عراقی حمله برد و به غنیمت گرفت&nbsp;.&nbsp;&nbsp;او به کمک جوان چابک دیگری که خود را به مهلکه رسانده بود به داخل کامیون نشست واز دایره محاصره خارج شد&nbsp;.
دکتر چمران با همان کامیون خود را به بیمارستانی در اهواز رسانید و بستری شد. اما بیش از یک شب در بیمارستان نماند وبعد از آن به مقر ستاد جنگهای نا منظم رفت و دوباره با پای زخمی و دردمند به کار خود پرداخت. حتی در همان شبی که در بیمارستان بستری بود، جلسه مشورتی فرماندهان نظامی (تیمسار شهید فلاحی، فرمانده لشگر92، شهید کلاهدوز، مسئولین سپاه و سرهنگ محمد سلیمی که رئیس ستاد او بود)، استاندار خوزستان و نماینده امام در سپاه پاسداران (شهید محلاتی) در کنار تخت او در بیمارستان تشکیل شد&nbsp;.او در همان حال و همان شب پیشنهاد حمله به ارتفاعات الله اکبر را مطرح کرد.
شهید چمران به رغم اسرار و پیشنهاد مسئولین و دوستانش ، حاضر به ترک اهواز و ستاد جنگهای نا منظم و حرکت به تهران برای معالجه نشد&nbsp;. تمام مدت را در همان ستاد گذراند،&nbsp; در کنار بسترش و در مقابلش نقشه های نظامی منطقه، مقدار پیشروی دشمن و حرکت نیروهای خودی نصب شده بود و او که قدرت و یارای به جبهه رفتن نداشت، دائماً به آنها می نگریست و مرتب طرحهای جالب و پیشنهاد های سازنده در زمینه های مختلف نظامی، مهندسی و حتی فرهنگی ارائه می داد.
چمران پس از زخمی شدن، اولین بار برای دیدار با امام امت و بیان گزارش عازم تهران شد. به حضور امام رسید و حوادثی را که اتفاق افتاده بود و شرح مختصر عملیات و پیشنهادهای خود را ارائه داد. حضرت امام (ره) نیز پدرانه و با ملاطفت خاصی&nbsp; رهنمودهای لازم را ارائه می داد.
دکتر چمران از سکون و عدم تحرکی که در جبهه ها وجود داشت دائماً رنج می برد و تلاش می کرد که باارائه پیشنهادها و برنامه های ابتکاری حرکتی بوجود آورد. او اصرار داشت که هرچه زودتر به تپه های الله اکبر و سپس به بستان حمله شود و خود را به تنگ چزابه که نزدیکی مرز است رسانده تا ارتباطات شمالی و جنوبی نیروهای عراقی و مرز پیوسته آنان قطع شود. به گزارش مهر بالاخره در سی و یکم اردیبهشت ماه 1360، با یک حمله هماهنگ و برق آسا ارتفاعات الله اکبر فتح شد که پس از پیروزی سوسنگرد بزرگ ترین پیروزی تا آن زمان بود.
شهید چمران به همراه رزمندگان شجاع اسلام در زمره اولین کسانی بود که پا به ارتفاعات الله اکبر گذاشت؛ در حالی که دشمن&nbsp; هنوز در نقاطی مقاومت می کرد او و فرمانده شجاعش ایرج رستمی، دو روز بعد با تعدادی از یاران خود توانستند با فدا کاری و قدرت تمام تپه های شحیطیه (شاهسوند) را به تصرف در درآورند&nbsp;.
پس از پیروزی ارتفاعات الله اکبر، چمران &nbsp;اصرار داشت نیروهای ایرانی هرچه زودتر، قبل از این که دشمن بتواند استحکاماتی برای خود ایجاد کند، بسوی بستان سرازیر شوند که این کار عملی نشد و خود او طرح تسخیر دهلاویه را با ایثار و گذشت و فداکاری رزمندگان جان بر کف ستاد جنگهای نا منظم و به فرماندهی ایرج رستمی عملی ساخت.
شهادت&nbsp;:در سی ام خرداد ماه 1360 یعنی یک ماه پس از پیروزی ارتفاعات الله اکبر، چمران در جلسه فوق العاده شورای عالی دفاع در اهواز با حضور مرحوم آیت الله اشراقی شرکت و از عدم تحرک و سکون نیروهاانتقاد کرد و پیشنهاد های نظامی خود را از جمله حمله به بستان را ارائه داد. این آخرین جلسه شورای عالی دفاع بود که&nbsp; در آن شرکت داشت و فردای آن روز، روز غم انگیز و بسیار سخت و هولناکی بود.
&nbsp;در سحر گاه سی و یکم خرداد 1360 ، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دکتر چمران بشدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، بخصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. شهید چمران، یکی دیگر از فرماندهانش را احضار کرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی کند&nbsp;. در لحظه حرکت، یکی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: &laquo; همانند روز عاشورا که یکایک یاران حسین (ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او(رستمی) هم به شهادت رسید و اینک خود او آماده حرکت به جبهه است.&raquo;
بطرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیت الله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات کرد. برای آخرین بار همدیگر را دیدند وبه حرکت ادامه دادند تا اینکه به قربانگاه رسیدند&nbsp;.
چمران&nbsp;&nbsp;همه رزمندگان را در کانالی پشت دهلاویه جمع کرد، شهادت فرمانده شان را به آنها تبریک و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پر نور و چهره ای نورانی و دلی مالا مال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار گفت: &laquo;خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگرخدا ما را هم دوست داشته باشد، می برد.&raquo;
خداوند ثابت کرد که او را نیز&nbsp;دوست دارد و به سوی خود فرا خواند. چمران در آن منطقه در حین سرکشی به مناطق و خطوط مقدم &nbsp;بر اثر اثابت ترکش خمپاره های دشمن به شهادت رسید&nbsp;.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>رمز پیروزی از زبان شهید همت</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/رمز-پیروزی-از-زبان-شهید-همت</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/رمز-پیروزی-از-زبان-شهید-همت</guid>

<description><![CDATA[
اخلاص شهید همت

برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه باید اخلاص داشته باشیم...
و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم، یه سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگذریم...
و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه...
انقدر پاک باشیم که خدا کلا ازمون راضی باشه...
قدم بر می داریم، برای رضای خدا
حرف می زنیم، برای رضای خدا
شعار میدیم، برای رضای خدا
می جنگیم برای رضای خدا
همه چی، همه چی، همه چی خواست خدا باشه...
که اگر شد پیروزی درش هست...
چه بکشیم و چه کشته بشیم، اگر اینچنین بشیم،&nbsp;
پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برامون...
&nbsp;&lt; شهید حاج محمد ابراهیم همت &gt;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>زندگینامه شهید محمد هادی ذوالفقاری</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/زندگینامه-شهید-محمد-هادی-ذوالفقاری</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/زندگینامه-شهید-محمد-هادی-ذوالفقاری</guid>

<description><![CDATA[

بسم رب الشهداء و الصدیقین
&nbsp;ياد شهدا بايد هميشه در فضاى جامعه زنده باشد.
مقام معظم رهبری
نام و نام خانوادگی:محمد هادی ذوالفقاریتولد: 67/۱۱/13 &ndash; تهرانشهادت: 93/۱۱/26&nbsp;&nbsp;&ndash;&nbsp; مکیشفیه سامراءمحل خاکسپاری : نجف ، وادی السلام ، سمت هود و صالح بعد از سید علی قاضیمزار یادمان : گلزار شهدای تهران ، قطعه ی 26 ، ردیف1، شماره 25
&nbsp;
زندگینامه شهید محمد هادی ذوالفقاری
بسم رب الشهداء و الصدیقین
&nbsp;ياد شهدا بايد هميشه در فضاى جامعه زنده باشد.
مقام معظم رهبری
نام و نام خانوادگی:محمد هادی ذوالفقاریتولد: 67/۱۱/13 &ndash; تهرانشهادت: 93/۱۱/26&nbsp;&nbsp;&ndash;&nbsp; مکیشفیه سامراءمحل خاکسپاری : نجف ، وادی السلام ، سمت هود و صالح بعد از سید علی قاضیمزار یادمان : گلزار شهدای تهران ، قطعه ی 26 ، ردیف1، شماره 25

&nbsp;
در روزگاری که جامعه ی بی هویت غرب، از نبود اسطورهای واقعی رنج می برد، و برای مخاطبین خود آرنولد و بت من و مرد عنکبوتی و صدها قهرمان های پوشالی می سازد، ما قهرمانان واقعی داریم که می توانند برای تمام جوامع انسانی الگوی واقعی باشند. در روزگاری که امریکا و اسرائیل به کلاهک های هسته ای خود می نازند، محور مقاومت با سیلی محکمی که بر صورت استکبار زده است ، کلاهک های هسته ای غرب را بی تاثیر ترین سلاح نظامی دنیا کرده. رخدادهای سال های اخیر و واکنش های جوانان نسل سوم انقلاب و جان فشانی های این نسل به همگان ثابت کرد که این جوانان جنگ ندیده و انقلاب نچشیده، از جوانان پرشور ۵۷ انقلابی ترند. وقتی بر چهره نورانی مقام معظم رهبری بنگری و امام خمینی را تصور کنی، همین می شود که پر شورتر از نسل اول انقلاب؛ آماده ای بالاترین دارایی خود را فدای اسلام و انقلاب نمایی &hellip; آری، نسل سوم انقلاب ما اگر چه ابراهیم هادی ندارد، اما جوانانی دارد که کپی برابر اصل شهدای جنگ تحمیلی هستند، کپی برابر اصل ابراهیم هادی &hellip; اما حکایت این مجموعه به جوانی اختصاص دارد که علاقه عجیبی به شهید ابراهیم هادی داشت. همیشه سعی می کرد مانند ابراهیم باشد، تصویری از شهید هادی را جلوی موتورش و در اتاق خودش زده بود که بسیار بزرگ بود. با اینکه بعد از جنگ به دنیا آمده بود و چیزی از آن دوران را ندیده بود، ولی شهدا را خوب می شناخت. کتاب سلام بر ابراهیم را بارها خوانده بود و مانند بسیاری از جوانان این سرزمین، می خواست ابراهیم را الگوی خود قرار دهد. نوع لباس پوشیدن و برخورد و گفتار و رفتار او همه ی دوستان را به یاد شهید ابراهیم می انداخت. او ابراهیم هادی از نسل سوم انقلاب بود. اجازه بدهید کمتر حاشیه برویم. برخی دوستان به ما می گفتند ابراهیم هادی برای دوران جنگ بود. در آن زمان، همه مردم انقلابی و &hellip; بودند. اما حالا دیگر دوران این حرفها تمام شده، اصلاً نمی شود آنگونه زندگی کرد. اما جواب ما برای آنان که این تفکر را دارند، زندگی آقا هادی ذوالفقاری است. جوانی که زندگی اش، رفتار و اخلاقش برای ما درس شد. و نشان داد که خلق و خوی ابراهیم هادی را خوب فرا گرفته. پس با هم این اوراق را ورق می زنیم تا هادی نسل سوم را بهتر بشناسیم.سال 1367 بود که محمدهادی یا همان هادی به دنیا آمد.او در شب جمعه و چند روز بعد از ایام فاطمیه به دنیا آمد.وقتی تقویم را که می بینند درست مصادف است با شهادت امام هادی (علیه السلام ) بر همین اساس نام او را محمدهادی می گذارند. عجیب است که او عاشق و دلداده امام هادی (علیه السلام) شد و در این راه و در شهر امام هادی (علیه السلام) یعنی سامراء به شهادت رسید.خانواده&zwnj; هادی می گویند : هادی اذیتی برای ما نداشت. آنچه می خواست را خودش به دست می آورد. از همان کودکی روی پای خودش بود. مستقل بار آمد و این، در آینده زندگی او خیلی تأثیر داشت. هادی از اول یک جور دیگری بود. حال و هوا و خواسته&zwnj;هایش مثل جوانان هم&zwnj; سن و سالش نبود. دغدغه&zwnj;مندتر و جهادی&zwnj;تر از جوانان دیگر بود. او ویژگی های خاصی داشت :همیشه دائم الوضو بود.مداحی می کرد. اکثر اوقات ذکر سینه زنی هیئت را می گفت.اخلاص او زبانزد رفقا بود. اگر کسی از او تعریف می کرد، خیلی بدش می آمد.وقتی که شخصی از زحمات او تشکر می کرد، می گفت: خرمشهر را خدا آزاد کرد، یعنی ما کاری نکرده ایم. همه کاره خداست و همه کارها برای خداست.هادی علاقه ی زیادی به شهید ابراهیم هادی داشت و همیشه جلوی موتورش یک عکس بزرگ از شهید ابراهیم هادی نصب داشت.ودر خصلت ها خود را خیلی به ابراهیم نزدیک کرده بود.از خصوصیات بارز هادی کمک پنهانی به نیازمندان چه در ایران و چه در عراق بوده است که این از اظهارات بعضی نیازمندان بعد از شهادتش روشن شد.انرژی&zwnj;اش را وقف بسیج و کار فرهنگی و هیئت کرده بود و بیشتر وقتش در مسجد محله و پایگاه در کنار دوست صمیمی و استادش زنده یاد همسفر شهدا سید علیرضا مصطفوی و انجام کارهای فرهنگی می گذشت. پس از پرواز ناگهانی سید علیرضا در تابستان سال 88 هادی آرام و قرار نداشت و بسیار غمگین بود. زیرا نزدیکترین دوست خود را در مسجد از دست داده بود. سال بعد از عروج آقا سید علیرضا همه ی دوستان را جمع کرد و تلاش نمود تا کتاب خاطرات سیدعلیرضا مصطفوی چاپ شود. او همه ی کارها را انجام می داد اما می گفت: راضی نیستم اسمی از من به میان آید.کتاب همسفرشهدا منتشر شد.هادی بعد از پایان خدمت، چندین کار مختلف را تجربه کرد و بعد از آن، راهی حوزه علمیه شد.زیرا راهی جز طلبگی در نجف پاسخگوی غوغای درون هادی نبود و در نهایت شهادت چه زیبا او را برگزید. وهادی فدای امام هادی (علیه السلام) شد.یکی از دوستان روحانی برای معرفی هادی ذوالفقاری گفت: وقتی انسانی کارهایش را برای خدا و پنهانی انجام دهد، خداوند در همین دنیا آن را آشکار می کند.محمد هادی ذوالفقاری مصداق همین مطلب است. او گمنام فعالیت کرد و مظلومانه شهید شد. به همین دلیل است که بعد از شهادت، شما از هادی ذوالفقاری زیاد شنیده اید و بعد از این بیشتر خواهی شنید.نحوه ی شهادتهادی سه بار برای مبارزه با داعش راهی منطقه سامراء شد. او با نیروهای حشدالشعبی چه در کارهای فرهنگی چه کارهای نظامی و دفاعی همکاری نزدیکی داشت .روز ۲۶ بهمن بود،چند روز بعد از سالگرد شهادت شهید ابراهیم هادی، همان شهیدی که الگوی زندگی هادی شده بود و درست یک هفته بعد از اینکه وصیت نامه اش را نوشته بود و گفته بود که :&ldquo;دنیا رنگ گناه دارد؛ دیگر نمی&zwnj;توانم زنده بمانم&rdquo;در حومه ی سامرا،ناگهان صدای انفجار مهیبی آمد،عملیات انتحاری در بین سربازان عراقی و هادی به آرزویش رسید&hellip;خبر رسید که هادی ذوالفقاری مفقود شده و جز لاشه ی دوربین عکاسی اش هیچ چیز دیگری و حتی پیکری از او به جانمانده است . سه روز از شهادت هادی گذشته بود. یقین داشتم حتی شده قسمتی از پیکر هادی پیدا می شود. چون او برای خودش قبر آماده کرده بود.همان روزخبر دادند در فرودگاه نظامی شهر المثنی، یک کامیون آمده که پیکر شهدا راآورده بیشتر این شهدا از سامرابودند و در میان آنها یک جنازه وجود دارد که سالم است اما گمنام! وهیچ مشخصه ای ندارد، فقط در دست راست او دو انگشتر عقیق است.به یاد هادی افتادم.رفتم و کامیون پیکر شهدا را دیدم.خودش بود. اولین شهید شیخ هادی بود که آرام خوابیده بود. صورتش کمی سوخته بود اما کاملاً واضح بود که هادی است.یاد روزی افتادم که با هم از سامرا به بغداد بر می گشتیم. هادی می گفت برای شهادت باید از خیلی چیزها گذشت. از برخی گناهان فاصله گرفتهادی در معرکه شهید شد و غسل نداشت. خودش قبلاً پرچم سیاهی تهیه کرده بود که خیلی ناگهانی پیکرش را درمیان آن پرچم پیچیدند و در قبر قرار دادند! ناخواسته کل قبرش سیاه و وصیت شهید عملی شد.به گفته دوستانش یک شال &laquo;یافاطمة الزهرا(سلام الله علیها)&raquo; هم بود که آن را روی صورتش گذاشتند و به خواست خودش بالای سنگ لحد شهید نوشتند: یا زهرااما همه دوستان و آشنایان، بر این باورند که شاید علت این مفقودیت، ارادت ویژه شهید به حضرت زهرا(سلام الله علیها) بوده. چون وقتی پیکر او با این تأخیر چند روزه پیدا شد، آغاز ایام فاطمیه بود. شبی که او به خاک سپرده شد، شب اول فاطمیه بود.هادی وصیت کرده بود پیکرش را در سامرا، کاظمین، کربلا و نجف طواف دهند. این وصیت بعید بود اجرا شود. چرا که عراقی&zwnj;ها شهدای خود را فقط به یکی از حرمین می&zwnj;برند و بعد دفن می کنند.اما در مورد هادی باز هم شرایط تغییر کرد، ابتدا پیکر او را به سامرا و بعد به کاظمین بردند. سپس در کربلا و بین الحرمین پیکر او تشییع شد. بعد هم به نجف بردند و مراسم اصلی برگزار شد.و درجوار حضرت علی (علیه السلام) درقبرستان وادی السلام به خاک سپرده شد.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران؛</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/مغز-متفکر-اطلاعات-نظامی-ایران</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/مغز-متفکر-اطلاعات-نظامی-ایران</guid>

<description><![CDATA[

حسن باقری را بسیاری به&zwnj;عنوان مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران می&zwnj;شناسند. او در نهم بهمن ماه سال ۶۱ در محور عملیاتی فکه به&zwnj;شهادت رسید تا تاریخ ایران و دفاع مقدس یکی از بهترین&zwnj;هایش را از دست بدهد.

مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران؛ "شهید حسن باقری" که بود؟

حسن باقری را بسیاری به&zwnj;عنوان مغز متفکر اطلاعات نظامی ایران می&zwnj;شناسند. او در نهم بهمن ماه سال ۶۱ در محور عملیاتی فکه به&zwnj;شهادت رسید تا تاریخ ایران و دفاع مقدس یکی از بهترین&zwnj;هایش را از دست بدهد.
وی که در سن 24سالگی وارد عرصه جنگ شد، تنها ظرف مدت 2 سال توانست به استراتژیست بزرگ جنگ&nbsp;تبدیل شده و واحد اطلاعات رزمی در سپاه و جنگ&nbsp;را پایه&zwnj;گذاری کند.&nbsp;توانمندی شهید باقری تا جایی بود که به او لغب نابغه دفاع را داده&zwnj;اند.
حسن باقری در 25 اسفندماه 1334، همزمان با سوم شعبان، میلاد امام حسین(ع) در تهران به دنیا آمد.&nbsp;وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذراند و بعد وارد دانشگاه ارومیه شد. حسن باقری پس از سه ترم از دانشگاه اخراج شد و به خدمت سربازی رفت. در همین دوران و با اوج&zwnj;گیری مبارزات مردمی علیه رژیم شاهنشاهی، با فرمان امام خمینی از سربازی فرار کرد و به صف مبارزان علیه رژیم پهلوی پیوست و در تصرف کلانتری 14 و پادگان عشرت&zwnj;آباد در تهران نقش مؤثری داشت.
دوران کودکی شهید باقری
اما دوران سرنوشت&zwnj;ساز زندگی حسن باقری از پس از پیروزی انقلاب شروع می&zwnj;شود.&nbsp;در سال 1358 وی فعالیت خود را در سرویس فرهنگی و سیاسی روزنامه جمهوری اسلامی آغاز کرد و اولین خبرنگاری بود که به الجزایر اعزام شد. پس از آن بنا به دعوت سازمان امل، از طرف این روزنامه سفر 15روزه&zwnj;ای به لبنان و اردن انجام داد و طی این سفر، گزارش تحلیلی جامعی از اوضاع نابه&zwnj;سامان مسلمانان در آن منطقه تهیه کرد.
در این دوران شهید باقری با اخذ&nbsp;دیپلم ادبی در امتحان ورودی دانشگاه&zwnj;ها شرکت کرد و با رتبه 104 در رشته&zwnj;&nbsp;حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول شد.
شهید باقری در روزنامه جمهوری اسلامی
ورود حسن باقری به عرصه خبر موجب شد تا اطلاع دقیقی از اوضاع کشور در عرصه&zwnj;های مختلف به دست&zwnj; آورد. در این زمان گروهک&zwnj;های ضدانقلاب با اقدامات تروریستی سعی در برهم زدن امنیت کشور داشتند. روزنامه جمهوری اسلامی ارگان رسمی حزب جمهوری اسلامی بود و حسن باقری می&zwnj;دانست اعضای این حزب رابطه نزدیکی با سپاه دارند.
از سوی دیگر در همین زمان محسن رضایی با تحویل گرفتن سه اتاق در ساختمان سابق اداره پنجم ساواک در حال تشکیل اطلاعات سپاه بود و به&zwnj;دنبال نیرو می&zwnj;گشت. روزی آیت&zwnj;الله خامنه&zwnj;ای با محسن رضایی تماس می&zwnj;گیرد و جوانی را برای همکاری با اطلاعات سپاه به او معرفی می&zwnj;کند. این جوان همان حسن باقری است.
پس از آنکه محسن رضایی با حسن باقری صحبت می&zwnj;کند در او استعدادی عجیب می&zwnj;بیند، از همین رو با همکاری در اطلاعات سپاه موافقت می&zwnj;کند و نام حسن باقری را برای او برمی&zwnj;گزیند و از همین جاست که نام غلامحسین افشردی به حسن باقری تغییر می&zwnj;کند.
فعالیت حسن باقری در اطلاعات سپاه ادامه دارد تا اینکه جنگ رسماً آغاز می&zwnj;شود.&nbsp;&nbsp;با شروع جنگ تحمیلی عراق، در روز اول مهرماه 1359، راهی جبهه&zwnj;های جنوب در خوزستان شد. در آن زمان هنوز اطلاع دقیقی از حد پیشروی نیروهای عراقی وجود نداشت. حسن با دستور محسن رضایی به مسئولیت اطلاعات ستاد عملیات جنوب منصوب می&zwnj;شود و از همان آغاز شروع می&zwnj;کند به جمع&zwnj;آوری اطلاعات و شناسایی از تمامی مناطق جبهه جنوب. این اقدام حسن در اصل آغاز تأسیس واحد اطلاعات رزمی در سپاه بود.
شهید باقری در حال هدایت عملیات
رفته رفته حسن باقری با کسب اطلاعات از مناطق مختلف جبهه جنوب، کار بازجویی از اسرای عراقی و شناخت تجهیزات دشمن را در دستور کار خود قرار می&zwnj;دهد. اطلاعاتی که حسن در همان ابتدای امر به فرماندهان ارائه می&zwnj;کند موجب می&zwnj;شود تا اعتمادها به او جلب شود.
حالا دیگر وقتش رسیده بود که اطلاعات حسن باقری در صحنه عملیات هم به&zwnj;کارگیری شود. اما در ابتدای جنگ فرماندهی کل قوا به&zwnj;عهده بنی&zwnj;صدر بود و او اجازه کار به نیروهای سپاهی نمی&zwnj;داد. در جلسه&zwnj;ای که با حضور بنی&zwnj;صدر و آیت&zwnj;الله خامنه&zwnj;ای که در آن زمان نماینده امام در شورای عالی دفاع بود، در اتاق جنگ لشکر 92 زرهی اهواز برگزار می&zwnj;شود حسن باقری هم بر پایه اطلاعاتی که به دست آورده بود، تحلیلی جامع از وضعیت دشمن در آن زمان ارائه می&zwnj;دهد که موجب حیرت بنی&zwnj;صدر و دلگرمی نماینده امام در شورای عالی دفاع می&zwnj;شود.
حسن باقری نشان داد که اعتماد چند سال پیش حضرت آیت&zwnj;الله خامنه&zwnj;ای به حسن باقری و معرفی او به محسن رضایی انتخابی دقیق و صحیح بوده است.
با برکناری بنی&zwnj;صدر از فرماندهی کل قوا، راه برای کارکردن نیروهای انقلاب باز می&zwnj;شود. اولین عملیاتی&zwnj; که اجرا می&zwnj;شود، بر پایه اطلاعات به دست آمده توسط حسن باقری انجام می&zwnj;شود و موجب تقویت روحیه رزمندگان ایرانی و تجربه شیوه&zwnj;های جدیدی از نبرد با عراقی&zwnj;ها می&zwnj;شود.
شهید باقری در ادامه فعالیت خود&nbsp;&nbsp;با استفاده از همه&zwnj;&nbsp;امکانات به جمع&zwnj;آوری اطلاعات، نقشه&zwnj;ها و کالک&zwnj;های عملیاتی و شناسایی دقیق محورهای عملیات پرداخت و این اسناد را به گزارش&zwnj;های سازمان&zwnj;یافته تبدیل کرد. در قرارگاه کربلا، اطلاعات کامل و جامعی از موقعیت دشمن، به&zwnj;همراه عناصر اطلاعاتی، به تحلیل و ارزیابی دشمن پرداخت و نقشه&zwnj;های دقیق مناطق عملیاتی را تهیه کرد. فعالیت&zwnj;های او در این زمینه با سازماندهی عناصر اطلاعاتی و برگزاری آموزش مختصری برای آن&zwnj;ها، منجر به تقویت واحد اطلاعات&zwnj; عملیات در ستاد عملیات جنوب شد.
شهید باقری در دوران دفاع مقدس
&nbsp;دانشجوی 24ساله&zwnj;&nbsp;رشته&zwnj;&nbsp;حقوقی قضایی دانشگاه تهران، با شناخت عمیق از دشمن و چیرگی بر منطقه&zwnj;&nbsp;جغرافیایی جنگ و تغییرات حاصل از آن علاوه بر طراحی و اجرای عملیات&zwnj;های مهم، در شکل&zwnj;گیری سازمان رزم، برآورد اطلاعات و تهیه&zwnj; طرح عملیات، کادرسازی و تربیت فرماندهان تأثیرگذار و کارآمد نقشی اساسی ایفا کرد.
چندان که خود نیز در این خصوص چنین نگاشته است: &laquo;این جنگ فرصت&zwnj;های طلایی بسیاری را جهت رشد استعدادها به ما داده است. نیروهای ما با توجه به بعد انقلابی&zwnj;ای که دارند و چشم&zwnj;وگوش بسته تابع قانون&zwnj;های ازخارج&zwnj;آمده نیستند، می&zwnj;توانند از قالب&zwnj;های پیش&zwnj;ساخته خارج شوند و با فکر سازنده&zwnj; خویش، روش&zwnj;هایی را ابداع کنند که دشمن نخواهد توانست به&zwnj;سادگی به دفاع در مقابل آن&zwnj;ها برخیزد&raquo;.
پس از این دوران حالا ایران می&zwnj;بایست عملیات&zwnj;های بزرگتری را طراحی و اجرا می&zwnj;کرد. اولین این عملیات&zwnj;ها شکست حصر آبادان بود. طراحی این عملیات که ماه&zwnj;ها به&zwnj;طول انجامید، منجر به شکست محاصره آبادان و آزادسازی بخش عظیمی از اراضی تحت تصرف عراق شد. در این عملیات، حسن باقری فرماندهی محور عملیاتی دارخوین و ماهشهر را به&zwnj;عهده داشت.
پس از این عملیات بود که فرماندهان ایرانی تصمیم گرفتند روند عملیات&zwnj;ها را با سرعت بیشتری پیگیری کنند. در همین راستا حسن باقری دست به کار طراحی عملیات دیگری برای آزادسازی بُستان شد. در این عملیات که طریق القدس&nbsp;نام گرفت حسن باقری به&zwnj;عنوان نماینده فرمانده کل سپاه در قرارگاه مشترک ارتش و سپاه حضور یافت و توان بالای خود برای هدایت عملیات&nbsp; فرماندهی را به&zwnj;نمایش گذاشت.
پس از پایان هر عملیات، طراحی و شناسایی برای عملیات دیگری آغاز می&zwnj;شد و کار حسن باقری تمامی نداشت. حالا حسن باید کاری بزرگتر از دفعه قبل انجام می&zwnj;داد. عملیات بزرگی که فتح المبین نام گرفت. در این عملیات 4 قرارگاه برای اجرای عملیات پیش&zwnj;بینی شده&zwnj; بود که حسن باقری فرماندهی قرارگاه نصر را به&zwnj;عهده داشت. این انتخاب به&zwnj;دلیل حساسیت بالای منطقه عملیاتی بود.
در این عملیات حسن باقری توانست با هدایت صحیح یگان&zwnj;های تحت امرش و با ابتکاراتی که آنها از خود نشان دادند در همان مرحله اول عملیات، به تمام اهداف از پیش تعیین&zwnj;شده دست پیدا کند و در مرحله دوم هم با تصرف ارتفاعات رادار نقش بزرگی در پیروزی این عملیات بازی کرد.
پس از این عملیات محسن رضایی فرمانده وقت سپاه به حسن باقری دستور داد تا تمام کارهای خود را تعطیل و شناسایی منطقه عملیاتی بیت المقدس را آغاز کند. شاید بتوان این عملیات را که در نتیجه آن خرمشهر آزاد شد سخت&zwnj;ترین عملیات دوران زندگی حسن باقری دانست. در این عملیات نیز حسن باقری فرماندهی قرارگاه نصر را به&zwnj;عهده داشت&nbsp; و باز هم سخت&zwnj;ترین منطقه عملیاتی به این فرمانده جوان سپرده شده بود.
حساسیت منطقه قرارگاه نصر از آن جهت بود که نیروهای حسن باقری می&zwnj;بایست هم از روبه&zwnj;رو و هم از پهلو با دشمن می&zwnj;جنگیدند. در روز دوم عملیات نیروهای تیپ 7 ولی&zwnj;عصر(عج) موفق نمی&zwnj;شوند پیشروی خود را کامل کنند و بین آنها و نیروهای تیپ 27 محمد رسول&zwnj;الله(ص) فاصله می&zwnj;افتد و نیروهای تیپ 27 مجبور می&zwnj;شوند از 3 طرف با دشمن بجنگند.
جبهه قرارگاه نصر شرایط سختی پیدا می&zwnj;کند و تمامی فرماندهان این جبهه را ازدست&zwnj;رفته می&zwnj;پنداشتند. اما حسن باقری آدمی نبود که به این زودی&zwnj;ها تسلیم شود. بالاخره بر اثر هدایت و فرماندهی حسن باقری و ایستادگی نیروهای تیپ 27، نیروهای دشمن در خرمشهر محاصره می&zwnj;شوند و خرمشهر آزاد می&zwnj;شود.
پس از آزادسازی خرمشهر حسن باقری به قرارگاه کربلا می&zwnj;رود. در این دوران هم نقش بارزی در طراحی و هدایت عملیات&zwnj;های مسلم&zwnj;بن عقیل و محرم ایفا می&zwnj;کند.
بالاخره در روز 9 بهمن ماه سال 61 حسن باقری در محور عملیاتی فکه زمانی که همراه شهید مجید بقایی مشغول شناسایی عملیات والفجر مقدماتی بود در سنگر دیده&zwnj;بانی بر اثر اصابت خمپاره به&zwnj;شهادت می&zwnj;رسد.

براساس یادداشت&zwnj;های روزانه&zwnj; آن فرمانده جوان، وی در هر 24 ساعت 18 ساعت فعالیت می&zwnj;کرد و طی اجرای عملیات&zwnj;ها شب&zwnj;ها بیدار می&zwnj;ماند تا عملیات&zwnj;ها را به&zwnj;خوبی هدایت و فرماندهی کند. امام خمینی0ره) پس از شهادت حسن باقری به&zwnj;روی عکس وی نوشتند:&nbsp;&laquo;خداوند شهید شب&zwnj;زنده&zwnj;دار ما را با شهدای صدر اسلام محشور فرماید. اگرچه نمی&zwnj;توان با اندک اطلاعات به&zwnj;روی کاغذ، معرف شخصیت حسن باقری به&zwnj;عنوان یک نخبه، میراث معنوی و سرمایه&zwnj;ی ملی بود&raquo;.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>شهید مهدی نوروزی</title>
<link>https://monjimood.loxblog.com/شهید-مهدی-نوروزی</link>
<guid>https://monjimood.loxblog.com/شهید-مهدی-نوروزی</guid>

<description><![CDATA[



&nbsp;
شهید مهدی نوروزی |&nbsp;تاریخ شهادت: ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
&nbsp;

&nbsp;










&nbsp;
شهید مهدی نوروزی |&nbsp;تاریخ شهادت: ۲۰ بهمن ۱۳۹۳
&nbsp;
زندگی&zwnj;نامه
&nbsp;


نام و نام خانوادگی: مهدی نوروزینام پدر: بیژنفرمانده عملیات ویژه سامرالقب: &nbsp;اسد السامراء شیر سامراتاریخ تولد: ۱۳۶۱/۳/۱۵محل تولد: کرمانشاهوضعیت تأهل: متأهلفرندان: یک فرزند پسر بنام محمدهادیتاریخ شهادت: ۱۳۹۳/۱۱/۲۰محل شهادت: العوینات در حومه&zwnj;ی سامرا&nbsp;شهید مهدی نوروزی در ۱۵ خرداد ۱۳۶۱ مصادف با نیمه شعبان به دنیا آمد. چندین مرتبه جهت مبارزه با وهابیت تکفیری به عراق اعزام شد و هنگامی&zwnj;که فرماندهان سپاه قدس نبوغ نظامی و شجاعت کم&zwnj;نظیر او را دیدند، به&zwnj;عنوان فرمانده چند عملیات انتخابش کردند که هیچ&zwnj;کدام با شکست مواجه نشد و در آخر به&zwnj;عنوان فرمانده عملیات ویژه سامرا منصوب شد و در همین مقام به فیض شهادت نائل آمد.وی در روز شهادت امام صادق (ع) برای سومین بار راهی میدان جهاد شد و در ۲۰ دی&zwnj;ماه ۱۳۹۳ مصادف با روز میلاد رسول گرامی اسلام و رئیس مکتب شیعه جام شهادت را نوشید.

وصیت نامه
&nbsp;


شهید مهدی نوروزی چند صباحی قبل از شهادتش در سامرا، تنها فرزند و کودک شیرخواره خود &laquo;محمدهادی نوروزی&raquo; را در آغوش گرفته و وصیت خود با او را میان خانواده و در مقابل دوربین بیان می&zwnj;کند. فیلم و متن این وصایا و دعاهای پدرانه شهید مدافع حرمین سامرا در آستانه اربعین شهید برای نخستین بار منتشر می&zwnj;شود که در ادامه می&zwnj;آید:&nbsp;&laquo;اگر ما یک روزی شهید شدیم و آقا محمدهادی این فیلم را دید انشا الله منتقم خون امام حسین (علیه&zwnj;السلام) است. انشاالله آمده است انتقام حضرت زهرا (سلام&zwnj;الله علیها) را بگیرد. انشاالله یار امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، یار رهبر و یار آقای سید علی خامنه&zwnj;ای باشد. انشاالله همیشه مدافع نظام باشد. مدافع انقلاب باشد. تهدید بزرگی برای دشمنان نظام، انقلاب و اهل&zwnj;بیت (علیه&zwnj;السلام) باشد. وجودش خود تهدید [برای دشمنان] باشد.&raquo;







]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 23:13:46 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

