
آقا جونم از من مرا جدا كن و از خود جدا نكن.
آقا مي دوني هيچ وقت نمي گم كه آقا بيا دست منو بگير بلكه هميشه از خدا مي خواهم كه مي دونم گرفته اي ز رحمت رها نكن.
آقا ترسم از اين نيست كه تو عذابم بدهي ، ترسم از اينكه تو برام گريه كني.
آقا هميشه به خودم مي گفتم كه آقا دوسم داره ، آقام رهام نمي كنه . اما آقا ....... .
آقا فردا جمعه است... .
فردا جمعه است....
باران می بارد... کفتر از هجوم باد در پشت پنجره پناه گرفته است... هوا تیره است... یادم آمد که عصر پنج شنبه است. لحظاتی که متعلق است به گذشتگان؛ لحظاتی که گمان می کنیم آنها چشم به راه ما هستند تا با فاتحه ای، شاید تنگنای خاک را بر آنان بگشاییم. می نشینم بر سر سجاده و الرحمن و واقعه ... فبای الاء ربکما تکذبان...
به این می اندیشم که گذر زمان ، فراموشی ها و یا شاید عادت کردن ها هم نعمت های پنهان الهی هستند : فراموشی خاطرات بد ، عادت کردن به چیزهای خوب ...
حرف از چشم به راهی زدم ، یعنی همان انتظار. فردا "جمعه" است ، روزی که با نام "انتظار" عجین شده ؛ اگر پنج شنبه روز چشم به راهی رفتگان است، جمعه روز چشم به راهی منتظران است. اما انگار همان طور که ما به رفتن عزیزانمان عادت کرده ایم به نیامدن آن عزیز سفر کرده هم!

